ion

روایت زوج میانه ای که 31 سال قبل نوزاد معلول ذهنی و جسمی را به فرزند خواندگی قبول کردند

زندگی با " خاطره " زیباست

زندگی /
شناسه خبر: 379677

روستایی در دل منطقه کوهستانی آذربایجان شرقی. جایی در اطراف شهر میانه. سراغ پدر و مادر فداکار روستا را از هر کسی بگیری همه با دست خانه آنها را نشان می‌دهند.پدر و مادری که 31 سال قبل نوزاد سر راهی را فرزند خوانده خود کردند و با وجود زخم زبان‌های بسیار و حرفهای اطرافیان حاضر نشدند از او دل بکنند. خاطره این روزها همه زندگی آنها شده است .

ایران آنلاین /11 سال از ازدواجمان می‌گذشت اما هنوز بچه دار نشده بودیم. هر روز یکی از اهالی یا اقوام توصیه دارویی یا آدرس دکتر به ما می‌داد اما انگار تقدیر قرار بود برای ما به گونه دیگری رقم بخورد. زن حرف‌هایش را با این جملات آغاز کرد. با زبان شیرین آذری از روزهایی گفت که صدای یک نوزاد مو طلایی برای آنها خاطره ساز شد. مهین محمدی 59 بهار را پشت سرگذاشته است اما گذر سریع ایام را در قد کشیدن و چشم‌های مهربان خاطره دیده است. از روزهای کودکی‌اش و اینکه در 15 سالگی لباس سفید عروسی به تن کرد برای ما گفت. ما شش خواهر و برادر بودیم و من فرزند آخر خانواده بودم. پدرم یک مغازه پارچه فروشی در روستا داشت و به سختی خرج زندگی‌مان را تأمین می‌کرد. تا کلاس پنجم درس خواندم و بعد از آن در خانه کمک مادرم بودم. وقتی پا به سن 15 سالگی گذاشتم با لباس سفید به خانه بخت رفتم. همسرم پسر همسایه بود و آنها را می‌شناختیم. علی بنا بود و گاهی اوقات چند روز به‌ خانه نمی‌آمد. زندگی‌مان در یک خانه کاهگلی آغاز شد و چشم به روزهایی دوخته بودیم که صدای خنده بچه‌ها فضای خانه را پر کند. سرانجام با انجام آزمایش‌های مختلف متوجه شدیم که شوهرم نمی‌تواند بچه دار شود. با وجود این ناامید نبودیم و به خدا توکل کردیم. از 20 سالگی سراغ دارو و درمان رفتیم و بارها به پزشکانی که در میانه و تبریز و تهران معرفی می‌کردند می‌رفتیم تا شاید پزشکان بتوانند معجزه‌ای کنند. من و همسرم یکدیگر را خیلی دوست داشتیم اما هیچ چیزی نمی‌توانست جای خالی بچه را برای ما پر کند. کار ما شده بود دکتر رفتن و نذر و نیاز. وارد 26 سالگی شده بودم و به توصیه یکی از بستگان با همسرم نزد یک پزشک متخصص در تهران آمدیم. دکتر بعد از آزمایش و مشاوره داروی خارجی تجویز کرد و از همسرم خواست تا این دارو را مصرف کند. از آنجایی که این دارو گران بود مجبور بودیم آن را از طریق یکی از بستگان دور که راننده ترانزیت بود و هر سال به آلمان می‌رفت تهیه کنیم.

---

مهین از روزهایی گفت که حرف‌های دیگران خسته‌اش می‌کرد اما خم به ابرو نمی‌آورد. گاهی اطرافیان به او توصیه می‌کردند از همسرش جدا شود و خودش را پاسوز او نکند اما دلش روشن بود که خدا آنها را تنها نخواهد گذاشت. «اواخر سال 65 بود که همسرم از داروهایی که از آلمان برای ما فرستاده می‌شد استفاده می‌کرد و هر سه هفته یک بار نیز پزشک معالج می‌رفتیم. نوروز سال 66 را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. هر وقت دلمان می‌گرفت همراه همسرم به امامزاده اسماعیل میانه می‌رفتیم. بارها در این امامزاده نذر و نیاز کردم و اشک ریختم. 16 فروردین بود و هنوز هم مردم در حال وهوای ایام نوروز بودند. در حیاط خانه مشغول شستن لباس بودم که ناگهان همسرم در حالی که نوزادی را در آغوش گرفته بود وارد حیاط شد. با تعجب به او خیره شدم و گفتم این بچه چه کسی است و دست تو چه می‌کند؟ در حالی که چشمانش برق می‌زد گفت این نوزاد را در امامزاده کنار دستشویی رها کرده بودند. باور حرف‌هایش برایم سخت بود. برگه کاغذی را به من نشان داد که روی آن نوشته بود مادر این نوزاد سه روزه از دنیا رفته و هر کسی می‌تواند او را بزرگ کند. وقتی نوزاد را در آغوش گرفتم دلم لرزید. چشمان آرام و نافذی داشت. وقتی متوجه شدیم که دختر است از خوشحالی نماز شکر خواندیم.

مهین از نامی که برای دخترش انتخاب کرد و لحظات سختی که متوجه معلولیت جسمی و ذهنی او شد این‌گونه یاد کرد: 12 بهمن سال 65 دشمن بعثی با حمله هوایی به میانه دو مدرسه دخترانه را بمباران کرد و 33 دانش‌آموز در این حمله کشته شدند. یکی از دختران دانش‌آموزی که زنده ماند بود فلور نام داشت. فلور دختر زیبایی بود که من علاقه زیادی به‌ نام او داشتم. از همسرم خواستم تا نام فلور را برای دخترمان انتخاب کنیم اما ثبت احوال این نام را نپذیرفت. این بار نام خاطره را انتخاب کردیم زیرا وجود او سرنوشت من و همسرم را با خاطرات خوبی به‌هم گره زد. برخی  اطرافیان وقتی از موضوع باخبر شدند با ناراحتی از ما می‌خواستند تا خاطره را به بهزیستی داده و دارو و درمان را ادامه بدهیم اما ما قبول نکردیم و گفتیم خاطره را خدا داده و این قسمت و سرنوشت ما است. نوزاد خوش خوراکی بود و هر ماه 12 قوطی شیرخشک مصرف می‌کرد. بسیار توپول و دوست داشتنی شده بود و عکسی که آن سال‌ها از او گرفتیم را روی دیوار خانه قرار داده‌ایم.

امتحان بزرگ
خاطره با نوزادان دیگر تفاوت زیادی داشت. گریه نمی‌کرد و نمی‌تواست پاهایش را محکم روی زمین بگذارد. وقتی شش ماهه بود واقعیت تلخی برای مهین و علی فاش شد. خاطره معلول ذهنی و جسمی بود و نمی‌توانست راه برود و حرف بزند. مهین از آن روزهای تلخ گفت و ادامه داد: برخلاف نوزادان دیگر خاطره به هیچ عنوان گریه نمی‌کرد ودستانش را بالا نمی‌آورد. نگران شده بودم و با همسرم او را نزد پزشک کودکان در میانه بردیم. دکتر به تصور اینکه ما خاطره را از بهزیستی به فرزندخواندگی پذیرفته‌ایم واقعیت تلخی را به ما گفت. خاطره معلول ذهنی بود و پزشک از ما خواست تا او را به بهزیستی تحویل بدهیم و نوزاد دیگری را به فرزند خواندگی قبول کنیم. او می‌گفت شما نمی‌توانید از یک کودک معلول ذهنی و جسمی نگهداری کنید. محبت خاطره به دلم نشسته بود و نمی‌توانستم او را به بهزیستی بدهم. احساس می‌کردم مادر واقعی او هستم و رها کردنش برایم غیرممکن بود. به همسرم گفتم با توکل به خدا خاطره را درمان خواهیم کرد. دو سال تمام او را نزد پزشکان مختلف در تهران می‌آوردیم تا شاید درمان شود. از آنجایی که خاطره دفترچه بیمه نداشت هزینه‌های درمان و دارویی او زیاد بود و مجبور شدیم همه دارایی‌مان را بفروشیم. یکی از پزشکان گفت معلولیت ذهنی خاطره ارثی است. مثل یک پروانه هر روز دور او می‌چرخیدم و با او حرف می‌زدم تا شاید بتواند کلمه‌ای بگوید. تنها کلماتی که می‌توانست بگوید ماما و بابا بود. به این دو کلمه هم دلخوش بودیم. در کنار همه سختی‌ها حرف‌ها و کنایه‌های اطرافیان شرایط را سخت‌تر می‌کرد. این حرف‌ها و مشکلات دیگر باعث شد تا وقتی پا به 9 سالگی گذاشت او را به بهزیستی دادیم ولی نتوانستیم بیشتر از 9 ماه این دوری را تحمل کنیم. در این مدت هر هفته مقدار زیادی وسایل و مواد غذایی تهیه می‌کردم و مسیر طولانی روستا تا تبریز را برای دیدن خاطره با چشمانی اشکبار می‌رفتیم. لحظه خداحافظی دستانش را دور گردنم می‌انداخت و پرستارها نمی‌توانستند او را از من جدا کنند. در مسیر بازگشت من و همسرم فقط گریه می‌کردیم. سرانجام برادرم وقتی متوجه این عشق و علاقه ما به خاطره شد پیشنهاد داد تا او را دوباره نزد خودمان بیاوریم. به این ترتیب خاطره نزد ما بازگشت و چراغ زندگی‌مان دوباره روشن شد. وقتی کوچک بود 13 فروردین هر سال برایش جشن تولد می‌گرفتیم. سال‌ها بسرعت سپری شدند و خاطره بزرگتر شد. امروز او 30 سال دارد و بدون آنکه توان حرکت داشته باشد روی تخت خوابیده است. به خاطر او کمتر به مراسم یا میهمانی می‌رویم و اگر هم مجبور باشیم یکی از ما نزد او می‌ماند و دیگری به عروسی یا مراسم ختم می‌رود. همسرم سالهاست که در قهوه خانه روستا کار می‌کند ودرآمد زیادی ندارد. بهزیستی ماهانه فقط 55 هزار تومان به ما کمک می‌کند و با این پول و یارانه‌ای که می‌گیریم تنها می‌توانیم هزینه ویتامین‌های او راتأمین کنیم. جابه‌جایی خاطره سخت است و اگر ماشین داشتیم می‌توانستیم او را به مسافرت یا طبیعت ببریم. با چشمانش حرف می‌زند و اگر چیزی را بخواهد آن را از خنده‌ای که در چشمانش نقش می‌بندد متوجه می‌شوم. اگر خدا بخواهد دور نیست روزی که خاطره روی پای خودش راه برود و برای ما حرف بزند.

روایت زوج میانه ای که 31 سال قبل نوزاد معلول ذهنی و جسمی را به فرزند خواندگی قبول کردند  زندگی با " خاطره " زیباست
روایت زوج میانه ای که 31 سال قبل نوزاد معلول ذهنی و جسمی را به فرزند خواندگی قبول کردند  زندگی با " خاطره " زیباست
روایت زوج میانه ای که 31 سال قبل نوزاد معلول ذهنی و جسمی را به فرزند خواندگی قبول کردند  زندگی با " خاطره " زیباست
روایت زوج میانه ای که 31 سال قبل نوزاد معلول ذهنی و جسمی را به فرزند خواندگی قبول کردند  زندگی با " خاطره " زیباست
روایت زوج میانه ای که 31 سال قبل نوزاد معلول ذهنی و جسمی را به فرزند خواندگی قبول کردند  زندگی با " خاطره " زیباست

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.