ion

گزارش مهندس مهدی بازرگان از روزهای مقاومت خرمشهر

سلحشوری ملت به روایت یک سیاستمدار کهنه کار

پایداری /
شناسه خبر: 363803

در لابه لای مطالبی که برای مناسبت آزادسازی خرمشهر تدارک می دیدیم مطلبی در صفحه دوم روزنامه میزان به تاریخ 17 مهر سال 1359نظرمان را به خود جلب کرد؛ موضوع این مطلب گزارشی از مناطق جنگی به قلم مهندس بازرگان نخست وزیر دولت موقت از روزهای اول جنگ بود.

ایران آنلاین /
  در لابه لای مطالبی که برای مناسبت آزادسازی خرمشهر تدارک می دیدیم مطلبی در صفحه دوم روزنامه میزان به تاریخ 17 مهر سال 1359نظرمان را به خود جلب کرد؛ موضوع این مطلب گزارشی از مناطق جنگی به قلم مهندس بازرگان نخست وزیر دولت موقت از روزهای اول جنگ بود. نظر به اینکه این متن می تواند به مثابه سندی تاریخی محسوب شود، بازنشر آن را در مناسبت سالروز آزادی خرمشهر تقدیم خوانندگان می کنیم.

    در نخستین روز های خلع ید شرکت نفت (سال 1330)مقاله ای از آبادان به روزنامه های تهران فرستادم که عنوان آن «اشک های خوزستان» بود، اشک های شوق مردم در اثر رویت و شرکت در اجرای یک آرزوی رویایی دیرینه. حالا هم که به منظور کسب اطلاع و بلکه کسب افتخار روز 13 مهر ماه به اتفاق تنی چند از دوستان رهسپار آن صفحات شدیم.مناسب ترین عنوان که به نظرم آمد «دلاوری های خوزستان» است ؛ دلاوری های مردم محل و میهمانانشان، سپاهیان انقلاب، لشکر 92، تکاوران نیروی دریایی، هوانیروز و نیروی هوایی...
    قبل از ظهر در اهواز فرود آمدیم، در شهری که سراسر سنگر بندی و آماده پذیرایی از هر تجاوزکننده ابله گور خود کن شده است. به مرکز لشکر زمینی و ستاد فرماندهی رفتیم. در «اتاق جنگ» افسران جوان گوش به گوش را دیدیم که در گرد یک میز بیضی شکل نشسته هر کدام با واحدی و پایگاهی در ارتباط بودند. فرمانده ستاد وقتی به هریک ازآنها می رسید خبر می گرفت و دستور می داد.
    سرهنگ فرمانده ستاد منطقه عملیات، دشمن را که به صورت مثلثی درآمده و تیزی آن به طرف اهواز بود و از پهلوها بوسیله حملات خودی ها تهدید و تضعیف می شد تشریح کرد. ایشان توضیح می داد که نیروی زمینی بعثی ها به لحاظ کمیت و تجهیزات برتری محسوس بر ما دارند، ولی نه انگیزه دارند، نه روحیه و نه آموزش. با کمترین تعرض و تفوق ما، راه تسلیم یا فرار پیش می گیرند.بعدازظهر نزد آقای دکتر چمران که مسئول هماهنگی نیروهای ارتشی و سپاهی و مردمی شده است، رفتیم.ضمناً آقای چمران گاه گاه همراه پاسداران زبده ای در عملیات شرکت می کند، ولی چه بهتر که بیشتر به سازماندهی و هم آهنگ کردن گروه های کثیر پاسداران، سپاه و کمیته ها و داوطلب ها که دسته دسته می رسند و نیاز شدید به نظم و دستور دارند، برسند.
    در همه جا خواسته سپاهیان و مردم غالباً این بود که به آنها سلاح و مخصوصاً دستور حمله داده شود.شب به اهواز برگشتیم. آقایان طبسی و ملازاده و فرادی پور را که همسفر مان از تهران بودند و همچنین آقای بشارت نماینده خوزستان را دیدیم که روز قبل به راهنمایی آقای خامنه ای از بیمارستان اهواز بازدید کرده بودند.بامداد روز بعد راهی خرمشهر شدیم.
    در عبور از آبادان، آتش و دود لوله های نفت خام منفجر شده، یا مخازن و دستگاه های اصابت دیده، جلب نظر می کرد ولی شهر در فعالیت و آمد و رفت بود.
    خرمشهر حالت سربازخانه ای را داشت که آرامش آن را گاه گاه صدای ضربات گلوله که به نقاط پراکنده می خورد بهم می زد.دکان ها بسته، خانه های خالی، لاشه های تانک و توپ عراقی در این طرف و آن طرف افتاده، دودهای انبوه برخاسته از انبارهای گمرک با جنب و جوش و روی های گشاده جوانان و مردان سلاح به کمر یا سلاح به دست و از جان گذشته دیده می شد.
    از لابه لای نخلستان های آن طرف شط، توپ های خمسه خمسه و آرپی جی، این طرف را بی حساب و هدف می کوبند. یکی از سپاهیان داوطلب که شیرازی غیور و داغ بود درحالی که ما را به تماشای گورستان تانک های دشمن هدایت می کرد با خونسردی می گفت؛ اینجا زیر آتش خمپاره است، اما مساله ای نیست!
    شخصاً سه تانک عراقی را زده بود و حکایت از بچه هایی می کرد که نارنجک مخصوص تفنگ ژ3 گذاشته از 50 متری تانک را می زدند. او می گفت روز چهارشنبه گذشته بعد از حمله شدید عراقی ها سرگردی به نام شریف النسب که اصرار داشت اسمش را ذکر کنیم تا در حماسه افتخارات ثبت شود، از راه رسید و با یک سخنرانی پرشور و عشق چنان امید و غیرت در سربازان و سپاهیان ومردم، انداخت که همگی برگشتیم و دشمنان را به جای اول خودشان برگرداندیم.
    در یکی از خطوط جبهه به دیدار یک واحد زرهی رفتیم که سربازان مجهز به خمپاره انداز و نارنجک بودند.سربازان و افسران با وجود گرما و گرفتاری ها، خندان بودند و از دیدار ما خندان تر شده و با ما عکس گرفتند.افسری را کنار کشیدم و پرسیدم شما برای اسلام می جنگی یا ایران؟ گفت:هر دو، مگر فرقی بین این دوهست؟
    مساجد مراکز دریافت و توزیع مواد غذایی برای رزمندگان بود.ما هم با قدری نان لواش خرد شده و سیب زمینی گرم و نمک زده جیره ناهارمان را تامین کردیم.به فرودگاه اهواز برگشتیم تا با هر هواپیمای ارتشی آماده حرکت، بازگشت کنیم.بیا و برو و انتظارنشینان زیاد بودند.در یک هواپیمای ترابری سی-130 همراه با سربازان تعویض شده و چند مجروح خمپاره خورده جا گرفتیم.مجروحانی باندپیچ شده با پای شکسته و کتف و شکم دریده، تزریق مسکن شده، ولی پر درد، بدون آنکه خم به ابرو و ناله بر زبان آورند، صابر و شکور و شاد می نمودند.یک استوار مامور توپ که دست چپش را از وسط بازو از دست داده بود دیدیم.
    آنقدر سلام و تشکر و شکر کرد که خجالت کشیدیم.خوشحال بود که بیش از 150گلوله به متجاوزان عراقی پیش آمده تا سوسنگرد انداخته و بیش از 10 تانک شان را متلاشی و حملاتشان را عقیم ساخته و حالا دست راست و سلامتی اش باقی است.تقاضا و آرزویی جز سلامتی امام و مردم و مسئولان و امکان خدمت مجدد نداشت.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.