ion

گفت و گو با جاسم غضبانپور؛ عکاس هشت سال دفاع مقدس از روزگار خوش تا ناخوش زادگاهش

آبادی، رویای مردم خرمشهر

پایداری /
شناسه خبر: 363769

ین گزارش حاوی مطالب غم انگیزی است و خواندن آن برای همه توصیه نمی شود! با این هشدار شاید فکر کنید و پیش خودتان بگویید که ما عادت داریم به قصه های غم انگیز اما باید بگویم که گزارش پیش رو نه اینکه برای آزرده خاطر کردن خوانندگان تهیه شده باشد اما هدف اصلی اش منتقل کردن احساس طعم تلخ زندگی بعد از یک پیروزی است.

ایران آنلاین /  این گزارش حاوی مطالب غم انگیزی است و خواندن آن برای همه توصیه نمی شود! با این هشدار شاید فکر کنید و پیش خودتان بگویید که ما عادت داریم به قصه های غم انگیز اما باید بگویم که گزارش پیش رو نه اینکه برای آزرده خاطر کردن خوانندگان تهیه شده باشد اما هدف اصلی اش منتقل کردن احساس طعم تلخ زندگی بعد از یک پیروزی است. می خواهم در این گزارش از روزهای شهری بگویم که شهرِخون نبود، خرمشهر بود. شهری با هزارخاطره و با هزار امید و آدم هایی که زندگی در آن شهر مرزی را با هیچ جای دنیا عوض نمی کردند. آن زمان خرمشهر همه چیز داشت؛ آسمان صاف، آب و هوای خوب و البته روزهای خوب تا اینکه صدام آمد و می خواست چند ساعته خرمشهر را به نام عراق بزند و برود. مردم شهر تا پای جان ایستادند و از شهرشان دفاع کردند اما توانشان در مقابل توان نظامی دشمن بعثی کافی نبود و مجبور شدند برای مدتی شهر را ترک کنند تا به طور مجهزتری برای مقابله با دشمن برگردند. بعد از اینکه جنگ تمام شد، دلشان تاب نیاورد، بارِ زندگی را بستند و برگشتند شهرشان. شهری که دیگر چیزی ازش نمانده بود؛ نه خانه ای و نه نخلستانی. آنها امیدوار بودند تا دوباره خرمشهر آباد شود و لقب عروس خوزستان را مال خود کند اما از همان روزها تا همین امروز، جنگ در خرمشهر، در کوچه هایش و در لحظه هایش و در قلب آدم هایش ادامه دارد. شنیدن نام خرمشهر و فتح آن، برای همه ایرانیان یادآور حماسه و قهرمانی است اما این شادی برای مردم خرمشهر همراه با غم است. آنها همچنان در آرزوی خرمشهری هستند که پیش از جنگ از حیث تردد کشتی های با وزن بالا، یکی از مهم ترین بندرهای ایران بود و مردم از نقاط مختلف در این بندر کار می کردند. همان رونقی که بسیاری از افراد را تشویق به زندگی در این شهر می کرد. شاید مردم خرمشهر باید این روزها را در خاطره هایشان قاب بگیرند. این صحبتی است که جاسم غضبانپور عکاس خرمشهری به ما می گوید. عکاس حرفه ای که از سال ۱۳۵۵ به صورت خودآموز عکاسی را آغاز کرد و با شروع جنگ ایران و عراق به عنوان امدادگر در جبهه حضور یافت و از سال ۱۳۶۰ و پس از سقوط خرمشهر، عکاسی در جبهه های جنگ را به صورت نیروی مردمی طی آن 8 سال انجام داد. عکاسی از خرمشهر بعد از بازپس گیری آن از دشمن بعثی، عکاسی از تهران در ایام موشکباران این شهر در سال ۱۳۶۷و کار در ستاد تبلیغات جنگ به عنوان مسئول واحد عکاسی بخشی از فعالیت های او در این دوران است. غضبانپور در فاصله سال های ۱۳۶۷-۱۳۶۲ در رشته عکاسی دانشگاه هنر تحصیل کرد. او بیش از 6 هزار فریم عکس از دوران هشت سال دفاع مقدس و سه کتاب عکس مستقل در این زمینه دارد. گفت و گوی «ایران» با جاسم غضبانپور درباره خرمشهر و حرفه اش را در ادامه می خوانید.
    
     از خرمشهر قبل از جنگ برایمان بگویید. تعریف کنید که چرا خرمشهر جزو شهرهایی بود که توریست های داخلی و خارجی آرزوی یکبار دیدنش را داشتند؟
    خیلی ها بخصوص ایرانی ها با خرمشهر نوستالژی دارند. خرمشهر مثل کیش الان نوعی تفرجگاه بود. خرمشهر یکی از مهم ترین بندرهای تجاری منطقه محسوب می شد و به دلیل تردد بسیار کارکنان کشتی تعدادی از کشورها در این شهر کنسولگری داشتند. دیگر اینکه خرمشهر همیشه بهار بود. یعنی واقعاً آن زمان نه خاکی بود نه ریزگردی. خدا پدربزرگم را بیامرزد، همیشه می گفت: «آب کارون حلال مشکلات همه دردهای گوارشی است.» اما الان آب کارون شده فاضلاب! مردم برای خرید و تفریح می آمدند خرمشهر. دلیل دیگر محبوبیت خرمشهر این بود که تقریباً بیشتر فیلم های ایرانی آن زمان در خرمشهر و آبادان ساخته می شد. به همین جهت هم خیلی از مردم با خرمشهر خاطره داشتند. من پدر خانمم تهرانی است و همیشه می گوید: «ما سالی نبود که 2 یا 3 بار با دوستانم خرمشهر نرویم، ما از اندیمشک، خرمشهر و آبادان دنیایی خاطره داریم.» آنها جاهایی در خرمشهر را رفتند و دیدند و خاطره دارند که ما خرمشهری ها آنجا را بلد نیستیم. اینها تنها گوشه ای از خوبی های خرمشهر آن زمان بود.
    
     شما برای تفریح کجا می رفتید؟
    دبیرستان ما نزدیک پل خرمشهر و کنار ساحل بود. من از سوم ابتدایی عکاسی را شروع کرده بودم و سروته ام را که می زدند می رفتم سراغ عکاسی. دو جا همزمان کار می کردم؛ هم در کشتی و هم در مغازه عکاسی ساسان در خیابان فردوسی. می خواستم خرج لوازم عکاسی ام را دربیاورم. تا آنجا که یادم هست از موقعی که با عکس و عکاسی آشنا شدم برای بازی یا وقت گذرونی زمانی نداشتم.
    
     دوربین عکاسی آن سال ها یک کالای لوکس محسوب می شد، از نخستین دوربینی که داشتید و عکس هایی که گرفتید، بگویید.
    نخستین دوربینم که قیمت اش 10تومان بود و دو حلقه فیلم داشت، پدرم برایم خرید. او مدام اصرار می کرد که این دوربین اسباب بازی است. یادم می آید سوم دبستان بودم که تعطیلات نوروز رفتیم روستای «خین» در نزدیکی شلمچه که زادگاهم آنجاست. تند تند می خواستم عکس بگیرم اما دوربین آنقدر تزئینی و پلاستیکی بود که نمی توانست فیلم 120رول را جمع کند. من هم که متوجه این موضوع شده بودم فیلم را در می آوردم، جلو نور خورشید می گرفتم و به اندازه یک فریم آن را جمع می کردم و دوباره جا می زدم و عکس می گرفتم. تا پایان تعطیلات 2 حلقه را عکاسی کردم. بعد که برگشتیم خرمشهر رفتم عکاسی روبه روی مسجد جامع و گفتم که فیلم ها را ظاهر کنند. مسئول عکاسی نگاهی به فیلم ها کرد و به من گفت: «اینها چرا اینجوریه؟!» من فقط نگاهش کردم. بعد که دید من سر در نمی آورم، نگاتیوها را برد زد داخل دارو و درآورد و فکر می کنم یک تومان از من گرفت و گفت:«این پول را گرفتم که اول یادت بدهم درِ دوربینی که داخل اش فیلم انداختی را نباید اصلاً باز کنی و دوم اینکه فیلم را هم باید سفت کنی.» من این دو نکته را به جان خریدم و با همان دوربین پلاستیکی عکاسی را شروع کردم. آن زمان کنار کارون هر عکاسی یک محدوده ای داشت. مثل عکاسی های اطراف حرم امام رضا(ع) که هر مشتری وارد آن فضا شود عکاسی اش با آن عکاس است. کارون هم همین طور اطرافش پر بود از عکاس هایی که هر کدام برای یک عکاسی در شهر کار می کرد. فکر می کردم من هم می توانم آنجا بایستم و عکاسی کنم اما به من این اجازه داده نشد. بنابراین رفتم روستاهای اطراف خرمشهر و چون آنجا رقیب نداشتم با خیال راحت از مردم عکاسی می کردم. خیلی از روستاییان آنجا من را به عنوان عکاس می شناسند و الان که می روم آنجا کسانی که آن موقع دوران نامزدی را می گذراندند 7-8-10 نوه دارند.
    
     از کی زمزمه های جنگ در خرمشهر شروع شد و حال و هوای مردم چطور بود؟
    بعد از تمام شدن انقلاب، زمزمه های جنگ در خرمشهر بود؛ یعنی روز بعد از 22 بهمن 57 خرمشهر درگیر جنگ شد. اوایل فقط درگیری گروهک ها و اتفاق هایی از این دست بود. اما به فاصله کوتاهی در شهر پیچید که عراق خروارخروار اسلحه می آورد و مجانی در مرز توزیع می کند. می گفتند اگر بروید مرز می توانید ماشین تان را از کلاشنیکف های رنگ نشده بدون شماره و غیر قابل ردگیری پر کنید و برگردید.
    
     نخستین اتفاقی که شروع جنگ را حس کردید کی بود؟
    همانطور که گفتم عملاً جنگ در خرمشهر به صورت غیررسمی از 22 بهمن 57 شروع شده بود. روستاهای حد فاصل شلمچه تا خرمشهر جنگ زده شده و اهالی روستاها در مدارس خرمشهر اسکان داده شده بودند. اگر اول مهر مدارس شروع می شد مدرسه و کلاسی نبود چون همه در اختیار روستاییانی بود که آنجا اسکان یافته بودند. ما جنگ را با نخستین گلوله ای که به شهر خورد یعنی 29 شهریور حس کردیم اما عملاً جنگ از خیلی قبل تر شروع شده بود.
    
     با شروع جنگ شما و خانواده تان در خرمشهر ماندید؟
    من آن موقع در هلال احمر کار امدادگری می کردم. اما هفته اول مجبور شدم خانواده ام را از خرمشهر خارج کنم.
    
     شما فرزند بزرگتر بودید؟
    بله و اینکه پدرم از همان روز اول جنگ دیگر حالت عادی نداشت. برای اینکه تا روز قبل در خرمشهر برای خودش کسی بود اما یکباره شب خوابید، صبح بیدار شد و دید زندگی اش زیر و رو شده است. اتفاقی که برای پدرم افتاد برای خیلی از مردم دیگر خرمشهر هم بود. اگر شما بروید خرمشهر در چهره مردم اوضاع و احوال و فشار روحی، روانی و بلاهایی که سرشان آمده مشخص است و متوجه می شوید که چه روزهایی را گذرانده اند.
    
     شغل پدرتان چه بود؟
    پدرم سوپروایزر کشتی بود. یعنی وقتی کشتی می آمد کاپیتان کشتی را که در اسکله پهلو می گرفت تحویل سوپروایزر کشتی می داد. مسئولیت سوپروایزر تخلیه بار کشتی و بار گیری دوباره آن بود. درنتیجه سوپروایزر قدرت اقتصادی بسیار تاثیرگذاری داشت. در اسکله خرمشهر وقتی کسی سوپروایزر می شد یعنی مقدار پول زیادی را به جریان در می آورد و تعداد زیادی کارگر تخلیه، راننده جرثقیل و تریلی و... همه به سوپروایزر وصل می شدند و از او کار می خواستند. حالا کسی که تا دیروز این همه دبدبه و کبکبه داشت، شب می خوابد، صبح بیدار می شود و می بیند هیچی سرجایش نیست. با شروع جنگ و نخستین خمپاره ای که در خرمشهر خورد همه صبح که بیدار شدیم دیدیم نه بانکی وجود دارد که به حساب بانکی مان دسترسی داشته باشیم نه پمپ بنزینی که بنزین بزنیم و با ماشین جایی برویم و نه... خیلی از مردم خرمشهر به جهت اینکه نتوانستند این بحران را حل و پشت سر بگذارند یا سکته کردند یا دچار مشکلات روحی روانی شدند. یکی از این افراد پدر من بود. روزی که جنگ شروع شد او نمی توانست تصمیم بگیرد که چه باید بکند! شوهر خاله هایم آمدند و گفتند که باید شهر را خالی کنید. به اصرار، پدرم را مجبور کردند شهر را ترک کند. مادرم دو قالی 12 متری که داشتیم به من داد که بگذارم داخل ماشین اما پدرم که ما «آقا» صدایش می کردیم با جیغ و فریاد در شرایطی که مشخص بود نرمال نیست، گفت: «این کار را می کنید بعد به ما می گویند فراری!» آنها را برگرداند و مادرم هر چه می گفت دسترسی به بانک و حساب بانکی نداریم و می توانیم هرکجا به خنسی خوردیم اینها را به پول تبدیل کنیم اما آقام قبول نکرد که نکرد. مردم در همان روزهای اول یاد گرفتند ماشین ها را با بنزین روشن کنند و بعد در باک نفت بریزند تا به شهری که پمپ بنزین دارد خودشان را برسانند. یعنی عملاً همه با نفت ماشین ها را از شهر خارج کردیم.
    
     از خرمشهر که خارج شدید به کجا رفتید؟
    شب اول در شادگان یک انباری اجاره کردیم و یک شب تا صبح در صف ایستادیم و چند لیتر بنزین گرفتیم بعد با نفت قاطی کردیم و با ماشین رفتیم بهبهان. دو شب هم آنجا بودیم و دوباره آنجا کمی بنزین گرفتیم و رفتیم تا مرودشت شیراز. آن زمان آشنایانی آنجا داشتیم که می توانستیم پیش آنها باشیم. یادم هست آن موقع 15 هزار و 500 تومان پول داشتم. یعنی این پول را جمع کرده بودم که دوربین بخرم. دوربین را سفارش هم داده بودم و سفارشم بعدازظهر روز قبل از شروع جنگ رسیده بود. می خواستم بروم از مغازه بگیرم که خرمشهر را زدند و نشد بروم و دوربین در مغازه ماند. آن 15 هزار تومان را به خانواده ام دادم و خودم برگشتم خرمشهر.
    
     با چه هدفی برگشتید خرمشهر؟
    امدادگر هلال احمر بودم، برگشتم که بقیه کار امدادم را انجام دهم. وقتی رفتم بچه ها رسیده بودند شادگان چون دیگر در خرمشهر کاری از دستشان برنمی آمد. نخستین اردوگاه جنگ زده ها را در شادگان درست کردیم. من با همان سن کم شدم مسئول تدارکات منطقه جنوب هلال احمر.
    
     آن موقع دوربینی داشتید که عکاسی کنید؟
    نه من دوربین و همه وسایلی که داشتم مانده بود خرمشهر و اینکه ما آن روزها اصلاً فرصت اینکه بخواهیم سرمان را بخارانیم هم نداشتیم. یادم می آید در 24 ساعت هیچ کدام مان نمی توانستیم بیشتر از 3-2 ساعت بخوابیم.
    
     از شهرهای دیگر برای کمک می آمدند؟
     45 روز اول واقعاً خیلی این اتفاق نیفتاد. یعنی خرمشهر وقتی سقوط کرد بعد یکباره همه بسیج شدند و از شهرهای دیگر آمدند و دفاع کردند. آن روزهای اول اگر به خرمشهر نیرو، اسلحه و تدارکات می رسید شاید خرمشهر سقوط نمی کرد. مردم خرمشهر 45 روز واقعاً دست خالی و بدون هیچ گونه تجربه شخصی نظامی از شهرشان دفاع کردند. مثلاً خودِ من تنها دوره جنگی ای که دیده بودم هفته اول 22 بهمن 57 بعد از انقلاب بود که رفتم در پادگان دژ یک دوره دو روزه نظامی دیدم. آنجا باز و بسته کردن ژ3 را آموزش دادند و هر نفر حداکثر 20 تیر در میدان تیر شلیک کرد، همین. مردم خرمشهر در ضمن درگیری ها موظف شدند کار با سلاح و غیره را یاد بگیرند. باز ما که در هلال احمر دوره دیده بودیم آماده تر از بقیه بودیم اما ما هم هیچ کدام مان تا آن روزها با آن حجم جنازه و زخمی روبه رو نشده بودیم. جنازه ها و مجروحانی که همه چهره های آشنایی برایمان بودند. یکی از اتفاقات تلخ آن روزها این بود که وقتی گلوله و خمپاره ای می زدند، خانواده، خانواده جنازه می آوردند نه یک نفر، یک نفر. اینها موضوعات خیلی تلخ و غیر قابل وصفی است که تا الان کمتر کسی به آن پرداخته است. ما فقط رزمنده هایی از 13 تا 80 ساله خرمشهری بودیم که 45 روز مقابل دشمن مقاومت کردیم. اما زمانی که بعد از 18 ماه خرمشهر را از دست عراقی ها پس گرفتیم، دیدیم که سنگرهای آنها با گونی های شاغول شده مهندسی روی هم چیده شده بود. یعنی آنها با نظام مهندسی بسیار پیشرفته ای به ما حمله کرده بودند. آنها نظم و انضباط جنگی را در حد عالی بلد بودند و همچنین نزدیک به 30 کشور دیگر حمایت شان می کردند.
    
     وقتی خبر سقوط خرمشهر را شنیدید چه حسی داشتید و چه آینده ای برای شهرتان تصور می کردید؟
    من مدت طولانی در شادگان ماندم. خانواده ام تا مدت ها از حال و روزم بی خبر بودند تا اینکه بعد از مدتی آقام توانست بیاید و من را در شادگان پیدا کند. اصرار داشت که سری به خانه مان بزند. فکر کنم یک روز به سقوط مانده بود با او رفتم تا خرمشهر. آن موقعی که ما رفتیم عملاً نصف شهر در اختیار عراقی ها بود. نگاه سطحی به شهر انداختیم، سری به خانه خودم و پدرم زدیم و برگشتیم. من ماندم شادگان چون مردم با پای پیاده و با بدترین وضع خودشان را از آبادان و خرمشهر به شادگان می رساندند و پدرم برگشت پیش بقیه خانواده در شیراز. تا مدت ها آنجا بودم تا اینکه اردوگاه را تحویل گروه دیگری دادیم. ما رفتیم فسا و یک اردوگاه جنگ زدگان دیگری تاسیس کردیم. بعد از مدتی آن را هم تحویل یک گروه دیگر دادیم. از آن به بعد من رفتم منطقه و تا اوایل سال 63 آنجا را ترک نکردم.
    
     در مناطق جنگی چه مسئولیتی داشتید؟
    همیشه به عنوان عکاس یا امدادگر در منطقه بودم. قبل از عملیات ثامن الائمه به عنوان نیروی کمکی و تبلیغاتی برگشتم آبادان و تا زمانی که دانشگاه قبول شدم آنجا ماندم. با رفتنم به دانشکده همچنان رابطه ام را با منطقه حفظ کردم و به نوعی یک پایم دانشگاه بود و یک پایم منطقه.
    
     وقتی در مناطق جنگی دوربین دست می گرفتید در ذهنتان چه می گذشت؟
    من همه هم و غمم این بود که از همه چیز در هر زمانی عکاسی کنم. از همان شروع عکاسی ام در جنگ تا همین الان فقط و فقط یک چیز در ذهنم بوده و هست و آن اینکه عظمت یا وسعت اتفاقی که اسمش را جنگ گذاشته اند، نشان دهم و برای نشان دادن آن هم متوسل به همه امکانات عکاسی شدم و در تمام مدت دنبال گرفتن عکس ها به شیوه ای بودم که این عظمت را بشود نشان داد. منظورم از عظمت عمق فاجعه است. سوم خرداد 61 که خرمشهر آزاد شد از همان لحظه اول شروع کردم به دو صورت عکاسی کردن؛ یکی عکاسی از صحنه هایی که قبل از جنگ از شهرم گرفته بودم، به این صورتی که یکی یکی آنها را پیدا می کردم و دوباره از همان زاویه عکس می گرفتم. دوم عکاسی به صورت پانوراما از جای جای خرمشهر.
    
     وقتی خبر آزادسازی خرمشهر را شنیدید چه حسی داشتید و کجا بودید؟
     روزی که خرمشهر آزاد شد رفته بودم مرخصی اما از روز بعدش خرمشهر بودم. شنیدن خبر «خرمشهر آزاد شد! خرمشهر شهر خون آزاد شد» هم برایم خوشحال کننده بود و هم دردناک چون من آمده بودم مرخصی و وقتی که خبر را شنیدم خیلی دوست داشتم که آن لحظه خرمشهر بودم.
    
     نخستین جایی که در خرمشهر رفتید کجا بود؟
    با یکی از بچه های اطلاعات عملیات برای پیدا کردن نگاتیوهای قبلی ام رفتم خانه خودم. یعنی اصلاً شک به دلم راه نداشت. سیدحسین محمدی با موتور هوندا 125 آمد سوال کرد و گفت: «کجا؟» گفتم: «خونه!» گفت: «خونه چیه! کل شهر را صاف کردند، نمی تونی خونه را پیدا کنی. من که جزو نیروهای اطلاعات عملیاتم از دیروز تا الان نتونستم خونه مان را پیدا کنم و...» گفتم: «من می تونم.» هیچوقت یادم نمی رود از کمربندی و از خیابان روبه روی پادگان دژ که در آن باز بود رفتیم تو، سیدحسین نگاهی به من کرد و گفت: «می بینی همه جا صاف شده؟» گفتم: «نه، هست.» رفتیم و دیدیم کوچه ما سالم مانده یعنی عراقی ها شهر را به صورت یکی درمیان خاکریز زده بودند و خانه ما در نواری بود که خاکریز را زده بودند به همین دلیل سالم مانده بود. اما خانه روبه روی ما از حیاط به آن طرف هیچی نداشت و صاف شده بود. همین طور خانه کوچه پشتی. وقتی رسیدیم سر کوچه مان یادم نمی رود از سر کوچه تا داخل حیاط ما نگاتیو بود. عراقی ها هرچه که توانسته بودند غارت کرده بودند. از همانجا شروع کردم به جمع کردن نگاتیوها. دوستم گفت کسی اجازه ندارد به چیزی دست بزند! (چون در آن روزهای اول دستور داده شده بود که اگر کسی دست به اموال مردم بزند به عنوان دزد باید تیرباران شود.) برای همین من بخشی از نگاتیوهایم را جمع کردم و گذاشتم زیر بادگیرم. سیدحسین گفت: «اگر ازت بگیرند چی؟» گفتم: «نگاتیو چیز خاصی نیست.» نگاتیوها را بردم و بعد شروع کردم به شستن آنها چون خیلی رویشان خاک نشسته و خیلی هایشان آسیب دیده بودند. آنها را شستم و خشک کرده و بعد هم چاپشان کردم. بعد رفتم زوایای همه آن فریم هایی که در شهر گرفته بودم پیدا کردم و یک عکس جدید از همان زاویه گرفتم.
    
     شما تاکنون نمایشگاه های بسیاری برگزار کرده اید، کدام عکستان بود که فکر می کنید تاثیرگذارتر از بقیه بوده یا خودتان بیشتر دوستش دارید؟
    من عکس بچه حلبچه ای که دستش آویزان است و پوست دستش ریخته برای محکوم کردن حملات شیمیایی یا عکس دیگرم از عملیات فاو که یک سرباز عراقی در دریاچه نمک فاو باد کرده و روی سطح آب افتاده است، عکس هایم از روزهای موشکباران تهران و... در واقع چون من به همه عکس هایم تعلق خاطر دارم نمی توانم از بین شان انتخاب کنم.
    
     به عنوان یک شهروند خرمشهری از حال و روز مردم خرمشهر بگویید؟
    هیچ کس باورش نمی شود که خرمشهری ها حتی آب شیرین ندارند، شهری که روزی مهم ترین بندر تجاری کشور بود و از همه جا برای کار می آمدند آنجا حالا جوانانش از بیکاری در تنگنا هستند. مردم، همان خرمشهر قبل از جنگ را می خواهند که از خانه هایش صدای خنده می آمد. آنها هنوز که هنوز است در همان روزها زندگی می کنند، در رویای خرمشهر، خرمشهر قبل از جنگ. رویای زندگی در همان روزها، به خرمشهری ها گفته اند صبر کنید. خیلی وقت است که آنها صبر کرده اند اما هیچ اتفاقی نیفتاد جز اینکه هر روز اوضاع بدتر شد.
    
     فکر می کنید خرمشهر به روزهای خوش قبل از جنگ برمی گردد؟
    بعد از 30 سال که این اتفاق نیفتاده است! نخستین چیزی که باید به آنجا برگردانده شود آبادی شهر است؛ خرمشهر هنوز نه آب شیرین خوردن دارد، نه هوای سالم و نه رونق اقتصادی. کاری که مردم خرمشهر را خوشحال می کند این است که به آنها دروغ نگوییم و تنها با وعده دادن در انتظار نگذاریم شان.
   

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.