ion

درد دل با خدا

پایداری /
شناسه خبر: 351280

یا تا به حال به ملاقات بچه‌های جانبازی که در آسایشگاه‌های اعصاب و روان بستری هستند رفته‌اید؟ همان‌ها که الان در دهه چهل و پنجاه عمرشان هستند؟ در سال‌های نوجوانی‌شان در جنگ و در راه دفاع از این آب و خاک و دین و آیین آسیب دیدند. هفده – هجده ساله‌هایی که هرچه داشتند گذاشتند که ذره‌ای از خاک این کشور در زیر پای دشمن متجاوز نباشد.

ایران آنلاین /آیا تا به حال به ملاقات بچه‌های جانبازی که در آسایشگاه‌های اعصاب و روان بستری هستند رفته‌اید؟ همان‌ها که الان در دهه چهل و پنجاه عمرشان هستند؟ در سال‌های نوجوانی‌شان در جنگ و در راه دفاع از این آب و خاک و دین و آیین آسیب دیدند. هفده – هجده ساله‌هایی که هرچه داشتند گذاشتند که ذره‌ای از خاک این کشور در زیر پای دشمن متجاوز نباشد. حالا بعضی‌هاشان بیست سی سالی است فراموش شده‌اند. روزگار را چطور می‌گذرانند؟ شاید خودشان هم دیگر یادشان نباشد چه برسرشان رفته است. رنج و دردی دائم که هم خودشان را خسته کرده است و هم اطرافیان‌شان را. سرنوشت تلخی است. بچه‌های کم سن و سال و شاداب و با نشاط، با دل‌هایی به‌وسعت دریا، سرهایی پرشور و قلب‌هایی عاشق، عارفان و سالکان کوچک، عاشقان وصال حق، رزمندگانی که اگر نبودند معلوم نبود چه بر سر ما و این مملکت می‌آمد. بعضی از آنها توانستند از آن دام بلا رهایی یابند و به زندگی بازگردند، اما عده‌ای‌شان هنوز اسیر آن اتاق‌ها و آن تخت‌ها و آن دردها و آن فراموش‌شدگی‌ها هستند. روایت امروز را یکی از همان بچه‌ها برایمان تعریف کرده است. ترجیح می‌دهد گمنام بماند، درست مثل همان سال‌های نوجوانی‌اش که در عین گمنامی از خود گذشت و مردانه پای این انقلاب و این کشور ایستاد. از ما خواست اسم بیمارستان‌ها و آسایشگاه‌ها را هم ننویسیم. انگار هیچ ردی از خودش نمی‌خواهد باقی بگذارد مبادا کسی او را بشناسد. برشی تلخ و خواندنی و عبرت آموز از زندگی اوست وقتی که درد و رنج امانش را بریده بود. خدایا ما را شرمنده این بچه‌ها مگردان.
***
اوج بیماری روحی و روانی من در میان سال‌های 80 تا 82 بود. ازدواج کرده بودم و دو دختر هم داشتم. سوگلی‌ام فاطمه دختر چهار ساله‌ام بود. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که انگار صدایی را از دور شنیدم. مثل قطاری که هر چه نزدیکتر می‌شد صدایش هم بیشتر و بیشتر می‌شد. صدا به من نزدیک می‌شد و واضح‌تر می‌شد. دقت کردم و شنیدم که می‌گفت: «اگر می‌خواهی خوب بشوی باید یک قربانی در راه ما بدهی.» حیران پرسیدم: «چه قربانی باید بدهم؟» گفت: «هر چیزی که بیشتر دوستش داری، همان را بده.» فکر کردم منظورش دخترکم فاطمه است. خانه ما طبقه چهارم ساختمانی بود. رفتم فاطمه را که در خواب بود بغل کردم و کنار پنجره آوردم. گفتم: «این قربانی را از من قبول کن.» همسرم ظاهراً سر و صدای مرا شنیده و از خواب پریده بود. تنها کاری که توانسته بود بکند این بود که خودش را از روی تخت به سمت من پرت کند. ترسیده بود که فاطمه را از پنجره به بیرون بیندازم. زمین خوردم و به‌لطف خدا اتفاقی برای دخترکم نیفتاد.
بعد از آن ماجرا به دستور پزشک معالجم به بیمارستان منتقل شدم. به‌حال خودم نبودم و تاب نمی‌آوردم. بالای پشت بام بیمارستان رفتم که خودم را به پایین پرت کنم و همه چیز را تمام کنم. یکی از پرستارها نجاتم داد و انگشت خودش هم البته شکست. امیدوارم حلالم کرده باشد. فردای آن روز به مرکز روانپزشکی دیگری فرستاده شدم. یک ماهی آنجا بستری بودم اما حال و روزم هر روز بدتر از روز قبل می‌شد. مال آنجا نبودم. با اصرار و التماس همسرم از آنجا مرخص و در آسایشگاهی بستری شدم. پنج ماهی هم آنجا بودم اما تغییری در حالم پیدا نشد.
دائم بین بیمارستان و آسایشگاه و خانه در رفت و آمد بودم. یکی از روزهایی که در بیمارستان بودم پدر همسرم از دنیا می‌رود. سال 85 بود. ساعت ملاقات که تمام می‌شود همسرم راهی خانه می‌شود. دل شکسته و زار. پدرش را تازه از دست داده بود و حالش از روزهای دیگر به هم ریخته‌تر بود. در راه برگشت به خانه انگار دیگر امانش بریده می‌شود. گوشه‌ای کنار خیابان می‌نشیند، چادرش را روی صورتش می‌کشد و زار زار گریه می‌کند. به حضرت زهرا گلایه می‌کند که آیا پایانی بر مصیبت‌های زندگی‌اش هست یا نه. چند روز بعد حال من کمی بهتر می‌شود و از بیمارستان مرخص می‌شوم.
شنیده بودیم در قم مؤسسه‌ای وجود دارد که با مدیریت آیت‌الله آل اسحاق طب اسلامی انجام می‌دهند. مستأصل از همه جا و همه کس راهی قم می‌شویم به امید آنکه فرجی حاصل شود که نمی‌شود. در بازگشت زیارت خوبی می‌کنیم و همان شب خواب عجیبی می‌بینم. خواب دیدم کودک ده دوازده ساله‌ای هستم که دست پدرم را گرفته‌ام و با هم وارد اتاق بزرگی می‌شویم. چند روحانی در آن اتاق نشسته‌اند و در میان آنها یک روحانی زیبا و نورانی هم هست. به محض ورود ما به اتاق خانمی از گوشه اتاق گفت: «برای سلامتی‌اش صلوات.» همه صلوات فرستادند. هراسان از خواب پریدم. از فردای همان شب روند بهبودیم شروع شد.
یک شب قبل از خواب حال غریبی داشتم. دلم بشدت برای خودم می‌سوخت و بی‌صدا و آرام که کسی متوجه نشود گریه می‌کردم. در همان حال گریه سرم را روی بالش جا به جا کردم و خطاب به خدا گفتم: «می شه امشب سرت رو روی بالش من بذاری؟ می‌خوام چشم تو چشم باهات درددل کنم.» همین را که گفتم حس کردم شانه‌هایم گرم شدند. نفسم هم به شماره افتاده بود. اتفاقی افتاده بود که از آن سر در نمی‌آوردم. انگار کسی عقده زبانم را باز کرده باشد. ظرف چند ثانیه یک خروار حرف زدم و همه مصیبت‌ها و دردها و گرفتاری‌هایی را که کشیده بودم تعریف کردم. همه وجودم خیس عرق شده بود و خواب از سرم کاملاً پریده بود. از آن شب آرام شدم. جوابم را داده بود. حرف‌هایم را شنیده بود. با من حرف زده بود.
تکه‌های این پازل را که کنار هم می‌چینم می‌بینم شفای من و آرامش و شادی همسر و بچه‌هایم هدیه حضرت زهرا(س) است. از آن موقع هر سال در ایام فاطمیه روضه حضرت زهرا را در خانه‌مان برگزار می‌کنیم و میزبان دوستداران او هستیم. این روضه‌ها برای همه حال و هوای عجیبی دارد.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.