ion

روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند

در انتظار بهار

زندگی /
شناسه خبر: 343992

سن و سالی نداشت که بزرگترین تصمیم زندگی‌اش را گرفت و هنوز هم مصمم پای آن ایستاده است. شیفته همسرش و عاشق صداقت او شد و با وجود آنکه به ازدواج‌شان رضایت نمی‌دادند، به قیمت طرد شدن از خانواده حرفش را به کرسی نشاند.

ایران آنلاین /شکوفه در سن 16 سالگی، در شهرستان مراوه تپه استان گلستان پای سفره عقدی نشست که داماد آن به دلیل ابتلا به بیماری پوستی «پسوریازیس» از نگاه سنگین اطرافیان فراری و معنای زندگی را فراموش کرده بود، اما بهتر از هر زن با تجربه‌ای توانست همسرش را به مسیر زندگی بازگرداند و به او یادآوری کند که زندگی در سایه عشق و امید است که رنگ می‌گیرد.


زندگی شکوفه و مهران که حالا صاحب یک فرزند هم هستند با وجود همه فراز و نشیب‌هایی که به خود دیده است، داستانی از عشق و شکیبایی را روایت می‌کند و برای زندگی‌های جوان های امروز که گاه به تار مویی بند است تلنگری بس اثربخش خواهد بود.
اینطور که شکوفه تعریف می‌کند صورت، دست‌ها، پاها و بسیاری از قسمت‌های بدن مهران پوشیده از ضایعه‌های پوستی ناشی از بیماری پسوریازیس است که باعث می‌شود او در طول روز درد و سوزش زیادی را تحمل کند و به همین خاطر از پس انجام خیلی کارها برنیاید و در زندگی با مشکلات مالی فراوانی رو به رو باشند.
«از وقتی قبول کردم با مهران ازدواج کنم، به خاطر صداقت و مهربانی او به خودم قول دادم همیشه همراهش باشم و کمکش کنم تا زندگی خوبی را تجربه کند. مادر من و پدر مهران از دنیا رفته بودند و همین که عاشقانه در کنار هم بودیم باعث می‌شد کمتر احساس تنهایی کنیم. چند ماه بعد هم که پزشک خانه بهداشت گفت احتمالش خیلی کم است که فرزندمان هم این بیماری را داشته باشد و می‌توانیم صاحب فرزند شویم، خوشحال شدیم که زندگی ساده ما با آمدن یک بچه کامل می‌شود.»
مهران اما لحن کلامش خوشحال نبود. به ماه سوم تولد دخترشان مهنّا اشاره کرد و گفت: فقط سه ماه اول تولد مهنّا زندگی ما خیلی شیرین بود و من همه سختی‌هایی را که کشیده بودم فراموش کردم زیرا یکدفعه متوجه شدم ناخن دست دخترم سیاه شده است. کم کم لکه بزرگتر شد و به انگشت‌های دست، پا، زانوها، آرنج‌ها و صورت مهنّا رسید. حالا هم که یک سال و پنج ماهه است، دوست دارد مثل بقیه دختربچه‌ها بازی کند و بخندد اما نمی‌تواند و به جای آنکه خنده‌های دخترم را ببینم تا دردهای خودم را فراموش کنم، هر روز اشک‌هایش را می‌بینم و از خودم بیزارم که باعث شدم او هم مانند من زندگی سختی داشته باشد.
این زندگی به عشق شکوفه سرپا است. او که نمی‌تواند ناراحتی همسرش را ببیند دنباله حرف‌های او را می‌گیرد و می‌گوید: مهران حق دارد که ناراحت باشد اما این وضعیت که همیشگی نیست. پزشک‌های شهر گفته‌اند اگر زودتر برای درمان مهنّا دست به کار شویم، بیماری‌اش کنترل می‌شود. درست است که مهران به خاطر بیماری‌ دخترش فقط می‌تواند ساعت‌های کمی در روز مسافرکشی کند و پس‌انداز زیادی نداریم، اما من یک مقدار طلا دارم که قرار شده آنها را بفروشیم و کمی هم از خانواده و آشنایان پول قرض بگیریم تا به تهران برویم و درمان مهنّا را شروع کنیم. بعدش هم خدا بزرگ است، شنیدم در تهران آدم‌های خیر زیادی هستند که خرج درمان بچه‌ها را می‌دهند.
من یک مادر هستم و آرزوی بازی کردن دخترم، لاک زدن به ناخن‌هایش و خواب آرام او را دارم برای همین به لطف خدا امیدوارم  و می‌دانم که من و مهران را تنها نمی‌گذارد.

روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار
روایت عشق و شکیبایی مادری که هر روز زندگی را به همسر و فرزند بیمارش یادآوری می کند  در انتظار بهار

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.