ion

برگی از دفتر زندگی یک رها یافته از دام اعتیاد که معجزه محبت او را از قعر سیاهی نجات داد

روز شمار زندگی خاکستری

زندگی /
شناسه خبر: 339975

بلای خانمانسوز، کمترین عنوانی است که می‌توان به اعتیاد نسبت داد. آنچنان آتشی به جان زندگی می‌اندازد که کمتر کسی یارای خاموش کردنش را خواهد داشت. هر چه می‌گذرد زبانه‌هایش شعله ور‌تر می‌شود و هستی بیشتری را به نابودی می‌کشاند. اما همین آتش سرکش در رویارویی با محبت سر فرود می‌آورد و رام می‌شود. این را همه آن کسانی که سال‌هایی از عمرشان را در بند این بیماری زجرآور گرفتار بودند و به معجزه محبت، از دام آن رهایی پیدا کردند تأیید می‌کنند.

ایران آنلاین /همه کسانی که همچون صاحب این داستان، شیرین‌ترین روزهای زندگی‌شان را به تلخی اعتیاد فروختند، باورشان نمی‌شد یک روز «محبت» آنها را به رقم زدن روزهای روشن امیدوار سازد اما حالا افشین روزهای خاکستری زندگی‌اش را مرور می‌کند تا ثابت کند، داروی محبت بر هر درد بی‌درمانی دوا است.

او حاضر شد بدون آنکه چهره‌اش مشخص باشد، از روزهایی بگوید که با پدرش پای یک بساط می‌نشست و موهبت جوانی‌اش را دود می‌کرد، بی‌آنکه بداند محبت به‌ظاهر پدرانه پدرش زندگی او را به قعر سیاهی‌ها خواهد کشاند تا حالا که او در آستانه بهار، به یمن «محبت» پنجمین فصل زندگی‌اش را جشن می‌گیرد تا کسانی هم به قطار تازه نفس زندگی او دعوت شوند.

«پدرم بازاری و در راسته ورزشی‌فروشان منطقه منیریه تهران یکی از فروشنده‌های بنام بود. آن سال‌ها که به‌خاطر همین موقعیت شغلی، دغدغه مالی نداشت به همراه دوستانش زمان زیادی را پای بساط تریاک می‌گذراند و همین موضوع مادرم را بی‌طاقت کرده بود تا جایی که با وجود سن کم من و خواهر و برادرهایم، پدر و مادرم از هم جدا شدند و روز شمار زندگی خاکستری من آغاز شد.»
افشین که مرور آن روزها ریتم نفس‌هایش را تند کرده بود و هر لحظه چهره‌اش را برافروخته‌تر می‌ساخت، ادامه داد:« جدایی پدر و مادرم بدترین اتفاقی بود که نوجوانی و جوانی‌ام را تحت تأثیر قرار داد. من فرزند اول خانواده بودم و نگاه سنگین اطرافیانم که به‌چشم یک بچه طلاق و مشکل‌دار به من نگاه می‌کردند، بشدت آزارم  می‌داد اما کاری از دستم برنمی‌آمد. پدر هم که بیشتر وقت‌ها به خانه نمی‌آمد و خوشگذرانی با دوستانش را به بودن کنار من و خواهر و برادرانم ترجیح می‌داد، برای همین همیشه دوست داشتم برای فرار از آن وضعیت آزاردهنده چیزهای جدید را تجربه کنم، این شد که به‌صورت تفریحی پای بساط دایی‌ام که خودش مصرف‌کننده بود نشستم، اما کمی که گذشت اوضاع مالی پدرم بد و بدتر شد و زندگی من هم تحت تأثیر این موضوع قرار گرفت تا جایی که دیگر تفریحی به سراغ مواد نمی‌رفتم بلکه به جمع هم بساطی‌های پدرم راه پیدا کردم و او هم به‌گمان خودش از سر محبت پدرانه، بسته‌های کوچک مواد مخدر را در جیب لباس هایم می‌گذاشت تا مثلاً متوجه واقعیتی نشوم که به سرمان آمده بود.
آن سال‌ها مادر و خواهرماز خودگذشتگی کردند تا من و پدرم به زندگی بازگردیم، اما متأسفانه اعتیاد و آثارش تمام ذهن و جسم ما را پر کرده بود؛ با وجود اینکه مادرم از پدرم جدا شده بود، اما وقتی فهمید کار من و او به جایی رسیده که پای یک بساط می‌نشینیم به کمک شوهرخواهرم یک خانه دوطبقه تهیه کرد تا پدرم در طبقه بالایی خانه و مادرم در طبقه پایینی زندگی کند بلکه روزهای خوبی که از بین رفته بود دوباره بازگردد، اما چه می‌شود کرد که دام اعتیاد بیشتر از آنکه مادر و خواهرم فکر می‌کردند برای من و پدرم پهن شده بود و نجات پیدا کردن‌مان از آن وضعیت  ساده نبود، با اینکه من از نشستن در جمع پدرم و دوستانش و مصرف موادمخدر با آنها خجالت می‌کشیدم اما کارمان به جایی رسیده بود که دیگر نمی‌توانستیم با مادر و خواهرم در یک ساختمان زندگی کنیم به همین خاطر یکبار دیگر به کمک شوهر خواهرم که تا آن زمان هم هزینه‌های زندگی‌مان را تقبل می‌کرد، یک اتاق در منطقه «دروازه غار» برای من و پدرم تهیه شد تا به دور از خانواده در عالمی که ناخواسته غرق آن شده بودیم روزگارمان را بگذرانیم.»
معجزه محبت
در طول مدتی که افشین و پدرش ساکن یک اتاق دود گرفته و خالی از زندگی بودند چندین مرتبه تصمیم به قطع مصرف گرفتند و با هم به کمپ رفتند، اما عمر تصمیم‌شان بسیار کوتاه بود تا اینکه درست 20 ماه قبل افشین احساس کرد به ایستگاه آخر دنیا نزدیک شده است و اگر دست نجنباند روزگارش به پایان خواهد رسید.
شروع به تعریف آن روزها که کرد دیگر از برافروختگی چهره‌اش خبری نبود. گفتن از لحظه‌های طلایی عمرش و تصمیمی که مسیر زندگی‌اش را تغییر داده بود حالش را بهتر می‌کرد و با لبخندی که گوشه صورتش نشسته بود، گفت: 20 سال از عمرم را حرام افیون و تجربه انواع و اقسام موادمخدر کرده بودم. حتی از سر محبت بی‌حد و حساب پدرم که گمان می‌کرد هر چه بیشتر مواد مرغوب‌تری برایم تهیه کند پدری را بیشتر در حقم تمام کرده، 20 سال تمام به بیراهه رفته بودم و نه تنها خانواده و اطرافیان که خودم را هم فراموش کرده بودم.
با ورود به دهه پنجم زندگی‌ام از مصرف مواد مخدر اشباع شده بودم در حالی که هیچ‌وقت طعم زندگی را نچشیدم. وقت آن رسیده بود که درست‌ترین انتخاب زندگی‌ام را عملی سازم. از آنجا که بیشتر سال‌های اعتیادم را با پدرم گذرانده بودم، وابستگی خاصی به او داشتم و نمی‌توانستم تنهایش بگذارم، برای همین او را هم راضی کردم تا همراه من به کمپ بیاید تا برای یک بار هم که شده، پای حرف‌مان یعنی قطع مصرف مواد بایستیم. از آنجا که پدرم پا به سن گذاشته بود و چهره‌‌اش از شدت اعتیاد بسیار درهم ریخته‌بود، مسئولان آن کمپ از پذیرش او خودداری کردند. فقط برای اینکه پدرم تنها نماند من هم کمپ را ترک کردم.
چند روز بعد به پیشنهاد یک راننده تاکسی، قرار شد به کمپ دیگری برویم اما دیگر پدرم حاضر به همراهی با من نشد. از شدت اعتیاد، وزنم به 40 کیلوگرم رسیده بود و بیشتر از هر زمانی خسته و عاجز شده بودم برای همین با اکراه قبول کردم بدون پدرم به آن مرکز  بروم. از حضورم در آنجا سه روز گذشته بود که بی‌طاقت شدم و می‌خواستم هر طور شده پدرم را هم به همان مرکز بیاورند. همین طور هم شد، پدرم آمد و من به تصور اینکه محبت جاری در آن فضا او را هم پایبند می‌کند تمام مواردی را که از من خواسته می‌شد  مو به مو انجام می‌دادم، ولی چند روزی نگذشت که پدرم سر ناسازگاری برداشت. این در حالی بود که من به هیچ عنوان نمی‌خواستم آن مرکز را که از در و دیوارش محبت و مهربانی می‌بارید ترک کنم. وارد کمپی شده بودم که بنیانگذار غریبه آن، بیشتر از پدرم برایم دلسوزی می‌کرد. در واقع آن کمپ به‌ قطع مصرف من کمکی نکرد بلکه اخلاق بنیانگذار مرکز و همه کسانی که با او همکاری می‌کردند مرا به سمت قطع مصرف سوق داد. درست است که پدرم آنجا نماند ولی من تا روزی که مصرف مواد را قطع کنم در آن مرکز زندگی کردم، آشپزی مددجوها را برعهده گرفتم و به معجزه محبت به همه روزهای تاریک و لحظه‌های سخت زندگی‌ام  پایان دادم. حالا افشین با مدرک دیپلم کامپیوتر، هر کاری که از دستش بر بیاید انجام می‌دهد تا دسترنجش را برای مادری که 20 سال تمام ناراحتش کرده بود خرج کند. پدرش حالا بیشتر از 70 سال دارد اما هنوز به اعتیاد پشت نکرده و در همان منطقه دروازه غار زندگی می‌کند. افشین هفته‌ای یک مرتبه به دیدن او می‌رود تا هر کاری که از دستش برمی‌آید برایش انجام ‌دهد. حتی بارها کنار بساط پدر نشسته‌‌، اما به قول خودش معجزه محبت، با او کاری کرده که هنوز برای مصرف دوباره مواد مخدر وسوسه نشده‌ است.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.