ion

نخستین نوروز کربلای چهاری‌ها در اردوگاه 11 تکریت

پایداری /
شناسه خبر: 339565

حسن لحظه شماری می‌کرد، مسعود در پوست خودش نمی‌گنجید، قاسم هر چه داشت رو کرده بود. چند روزی می‌شد هوا عوض شده بود. بچه‌ها هنوز منتظر بودند، انتظار رسیدن خبرهایی که نمی‌رسیدند!

ایران آنلاین /
رحیم قمیشی
حسن لحظه شماری می‌کرد، مسعود در پوست خودش نمی‌گنجید، قاسم هر چه داشت رو کرده بود. چند روزی می‌شد هوا عوض شده بود. بچه‌ها هنوز منتظر بودند، انتظار رسیدن خبرهایی که نمی‌رسیدند!
زخم‌های بچه‌های مجروح هنوز خوب نشده بود، خیلی‌ها به غریبی و بی‌پناهی خو نگرفته بودند، دیدن نگهبان‌های بعثی هر صبح و شام، هنوز کابوس بود و دستورهایی که می‌دادند و نمی‌فهمیدیم اصلاً چه می‌خواهند! و سنگینی غصه‌ای که بالاخره چه خواهد شد؟ یعنی می‌شد بدون رسیدن هیچ خبری شادی هم کرد؟!
روزها را شمرده بودیم. 27، 28، 29 و حالا شنبه، روز اول سال 1366 شده بود، نخستین نوروز در اسارت. نمی‌دانستیم می‌شد با هیچ هم جشن گرفت!
نه عیدی ای، نه آجیلی، نه میوه‌ای، نه عید دیدنی، نه خانواده‌ای، نه شربتی، نه ترانه‌ای، نه صدای زنگی، نه حاجی فیروزی، نه دایره‌ای، نه ماهی قرمزی، نه سبزه‌ای، نه سمنویی، نه سیب قرمزی و...
ولی عید بود و نوروز!
همین بود که حسن بالا و پایین می‌پرید و مسعود منتظر اعلامِ حسن بود. قاسم قرار بود حاجی فیروز شود و شیپور و دهل عید را یک نفره بزند، اگر عراقی آن نزدیکی نبود!
لحظه تحویل سال را با اضافه کردن دقیق 6 ساعت به تحویل سال قبل که ایران بودیم، حدس زده بودیم. امسال می‌شد «هفت و سی و چند دقیقه صبح»، چند ثانیه هم گذاشته بودیم رویش که دقیق جلوه کند! ساعت که نداشتیم، فقط می‌توانستیم حدس بزنیم الان لحظه تحویل سال است!
چند دقیقه‌ای بود نگهبان از آسایشگاه ما فاصله گرفته بود. هوا دیگر کاملاً روشن شده بود و می‌شد حدس زد لحظه تحویل سال شده! اشاره‌ای به حسن کافی بود تا همه را غافلگیر کند و...
ناگهان بلند فریاد زد: «توجه، توجه! آغاز سال 1366 هجری شمسی. سال نو مبارک»
انگار گلوله توپ شلیک شده باشد! ماشاءالله، حاج ابراهیم را توی بغل گرفت، سعید، مهدی را، حمید، جلال را، محمود، حجت را و... حالا نبوسند کی ببوسند!
هیچ‌کس منتظر قاسم نبود که با سیاه کردن صورتش ادای حاجی فیروز دایره زنگی به دست را در بیاورد، شیپور تحویل سال را هم قاسم با دهن می‌زد! حاجی فیروز اسیر شده بود!
«در سایه ایزد تبارک/ عید همگی بود مبارک»، اشک‌های شوق بود که از چشم بچه‌ها سرازیر می‌شد...
لباس‌های پاره و وصله زده، پاهای برهنه، صورت‌های کبود، قامت‌های تکیده، شکم‌های گرسنه، زخم‌های بی‌پانسمان، چشم‌های گود افتاده، لُپ‌های آب شده، موهای تراشیده، تنهایی و بی‌خبری و مفقودی، همه یادمان رفته بود، نوروز شده بود، نوروز. لحظاتی بعد نوبت مسعود بود که نقش حیاتی اخبار گوی تلویزیون را بازی کند!
- شنوندگان عزیز، هم اینک توجه شما را به پیام امام خمینی به مناسبت آغاز سال نو، جلب می‌نمایم؛
امام در پیام‌شان به مناسبت سال نو فرمودند امسال سال سرنوشت جنگ است و همه اسرا... دیگر بغض مسعود بود و خبری که نمی‌توانست ادامه بدهد.
همه ساکت شده بودند. با اینکه می‌دانستند پیام ساختگی است! مسعود دوباره خودش را به زحمت جمع کرد و ادامه داد:
- ایشان فرمودند همه اسرا بزودی نزد خانواده هایشان...
و بازهم ناتمام ماندن خبر ساختگی مسعود و اشک شوق بچه ها! این دفعه هیچ‌کس نبود که اشک نریزد!
نه که دلمان نگرفته باشد، نه که باور نکرده باشیم، نه که به فکر غذا و سفره عید و هفت سین ایران نیفتاده باشیم، نه که فکر عیدی پدربزرگ و مادر بزرگ و روبوسی با خواهر و برادر نیفتاده باشیم، نه که فکر پدر و مادر و تنها ماندن شان نباشیم. عید بود و نوروز و هر خبر خوشی باور کردنی.
اشک‌هایی بود که از شوق ریخته می‌شد! نوروز بود و دل‌های باز!
نوروز بود و باور سرنوشت خوب، نوروز بود و بیدار شدن درخت‌ها از خواب، نوروز بود و رقص پرنده‌ها، حتی پرنده‌های توی قفس! نوروز بود و وقتِ گرفتنِ عیدی از خدا...
مسعود ادامه نداد، ولی وقتی شانه‌هایش می‌لرزید همه فهمیدند، اخبارگو نمی‌تواند ادامه بدهد. حالا دست‌ها، دیگر از گردن‌ها باز نمی‌شد. حس می‌کردیم باز کنار سفره‌ایم و مادر هفت سین کاملی چیده است، پدر روبه‌رویمان نشسته، برادر و خواهر کنارمان. انگار ماهی‌های قرمز و سفید، تند و تند، توی تُنگ می‌چرخیدند. انگار کسی داخل آیینه، باز می‌خندید...
انگار ایران بودیم...
****
امسال تحویل سال، ساعت داریم، لباس هایمان نو، خانه گرم، سفره هم هست، هفت سین‌مان هم کامل!
نمی دانم حسن باز از ته دل و با خوشحالی فریاد می‌زند آغاز سال 1397 هجری شمسی؟
دوباره قاسم می‌پرد وسط؟ عید همگی بُوَد مبارک!
دوباره مسعود شروع می‌کند به خواندن خبر، که بچه‌ها ساک هایتان را ببندید، بچه‌ها خبرهای خوش خیلی نزدیک است! و دوباره بغض می‌کند؟! تا شانه‌های ما هم تکان بخورد؟ نه از غم و اندوه، نه از دلتنگی، نه از ناباوری، از شوق، از امید...
از بس نوروز به دل‌مان می‌چسبد اخبار خوش و از بس نوروز درست شده برای امید و از بس نوروز بوی عطر گل محمدی می‌دهد!

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.