ion

ماجرای بانویی که بیماری همسرش، نگاه او را تغییر داد

می‌خواهم از مسیر زندگی لذت ببرم

زندگی /
شناسه خبر: 330594

مراقبت کردن از شوهر در حال مرگ به این زن کمک کرد تا خودش را کشف کند؛ دوره‌ای که به‌ نظرش پرمعناترین دوران زندگی‌اش را رقم زد. این زن سرگذشت خود را این گونه در روزنامه واشنگتن پست نوشت. 11 سال قبل، احساس می‌کردم دنیایم به پایان رسیده است. همسرم، مردی که 19 سال عاشقانه کنارش زندگی کرده بودم و پدر دو پسر‌مان بود بیمار شد. پزشکان گفتند او دچار سرطان بدخیمی شده و بزودی از دنیا می‌رود.

ایران آنلاین /در طول هفت ماه،« بیل» از مردی ورزشکار به‌کسی تبدیل شد که برای کارهای ابتدایی‌اش به کمک من نیاز داشت. بهترین هفت ماه زندگی من، از روز تشخیص بیماری او تا روز مرگش بود. شاید زدن این حرف خوب نباشد، اما  طی این چند ماه من به ارزش زندگی پی بردم و احساس کردم زنده هستم. من 42 ساله بودم. در طول آن دوران من به مادری حرفه‌ای، مسئولیت پذیر، امیدوار و عاشق تبدیل شدم، اما با این حال باید می‌فهمیدم چرا به دنیا آمده‌ام و چرا روی این کره خاکی هستم. در طول آن هفت ماه، من متوجه شدم مفهوم زندگی چیست و چرا باید شاد زندگی کنیم.

من فهمیدم ناراحت شدن از شکایت‌های کوچک یک همکار، غرزدن‌های یک دوست، سرفه‌های یک کودک، یا لاستیک پنچرشده در مقایسه با لبخندهای ناخودآگاه، آسمان شب و بوی نان هیچ ارزشی ندارند. البته وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم شادی و خنده هم بود، اما نگاهم به آنها جور دیگری بود. لذتی که الان از خندیدن می‌برم قابل قیاس با آن روزها نیست.
حالا لذت برایم درونی شده است. روزهایی که سرطان بیل تشخیص داده شد و او تحت عمل جراحی مغز قرار گرفت، من باید به گزارشگری حرفه‌ای تبدیل می‌شدم. با متخصصان آنکولوژی در شهرهای مختلف از جمله تگزاس و نیویورک صحبت کردم تا ببینم چه چیزی در انتظار شوهرم است. من با شرکت‌های بیمه سر و کله می‌زدم که می‌گفتند این عمل جراحی تحت پوشش بیمه قرار ندارد. کاری که به من هدف داده بود و بیل را آرام می‌کرد؛ او به حرف هایم گوش می‌داد و با شوخی شرکت‌های بیمه را مسخره می‌کرد. وقتی شب‌ها خوابم نمی‌برد، مشغول دعا کردن می‌شدم. به گونه‌ای که بعد از مدتی عادت کردم و هر روز این کار را می‌کردم. آرامش عجیبی به من می‌داد.
آن روز فهمیدم چرا آداب مذهبی در ادیان مختلف به مردم آرامش می‌دهد. در روزهای آخر زندگی بیل، من باید پیوسته کنارش می‌ماندم و از او مراقبت می‌کردم. در آخرین هفته، میهمانی داشتیم که شام را با ما خورد. وقتی نگاهش به بیل افتاد، قیافه‌اش تغییر کرد. نگاهش خوب نبود، منفی بود. نگاهی که خیلی آزارم داد، طوری که هنوز یادم است اما بیل به گونه‌ای جواب او را داد که صدای خندیدن من بلند شد. چهار روز بعد، او از دنیا رفت. می‌دانم و مطمئنم که او زندگی را زندگی کرد.
حالا11 سال گذشته است. من شغلم را رها نکردم تا مرکزی برای کمک به بیماران سرطانی احداث کنم  تا آرام بشوم. من سعی کردم آدم بهتری بشوم. آن هفت ماه به من یاد داد آدم‌ها را کمتر قضاوت کنم، مهربان‌تر باشم، بدی‌ها را ببخشم و بخشنده باشم. من یاد گرفتم از اتفاق‌های کوچک و دلچسب زندگی لذت ببرم و از زندگی کنار پسرهایم شاد باشم. مراقبت از بیل باعث شد من در زندگی‌ام دنبال دنیا ندوم و دور و برم را نگاه کنم و از مسیر زندگی لذت ببرم. می‌دانم، بیل هدیه خدا به من بود.

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.