ion

جوان توان یاب دهدشتی این روزها به عنوان نمادی از تلاش و موفقیت به دیگران انگیزه می دهد

تصویر امید بر تابلوی زندگی

زندگی /
شناسه خبر: 329562

جوان 23 ساله دهدشتی که از دو دست و یک پا معلول است با مهارت زیاد نقاشی می‌کشد، رانندگی می‌کند، دوچرخه سوار می‌شود، آشپزی می‌کند، در رشته مدیریت صنعتی در دانشگاه تحصیل می‌کند و مثل همه آدم‌هایی که جسم سالمی دارند زندگی عادی دارد ، اما با این تفاوت که انگیزه برای یک زندگی خوب در وجود این جوان سرشار است. او امروز به یکی از استادان و سخنرانان انگیزشی تبدیل شده و در دانشگاه‌ها و همایش‌های مختلف برای مردم از برنامه‌ریزی برای یک زندگی خوب سخن می گوید.

ایران آنلاین /وقتی خودش را شناخت از دو دست و یک پا معلول بود. زبانش هم به سقف چسبیده بود و نمی‌توانست کلامی حرف بزند. همه اینها در کنار هم می‌تواند زندگی را برای یک انسان کاملاً بی‌هدف و بی‌معنا کند اما برای مسلم جهانبخش این امر سکویی بود که او را به قله‌های موفقیت پرتاب کرد. پسری که پایان سفر در تونل دنیا برایش نه تاریکی بلکه روشنایی مطلق بود. جوان 23 ساله دهدشتی که با مهارت زیاد نقاشی می‌کشد، رانندگی می‌کند، دوچرخه سوار می‌شود، آشپزی می‌کند، در رشته مدیریت صنعتی در دانشگاه تحصیل می‌کند و مثل همه آدم‌هایی که جسم سالمی دارند زندگی عادی دارد ، اما با این تفاوت که انگیزه برای یک زندگی خوب در وجود این جوان سرشار است. او امروز به یکی از استادان و سخنرانان انگیزشی تبدیل شده و در دانشگاه‌ها و همایش‌های مختلف برای مردم از برنامه‌ریزی برای یک زندگی خوب و داشتن امید به آینده و انگیزه در زندگی سخن می‌گوید. زندگی در نگاه این توان یاب موفق یعنی عشق به شرط آنکه در آن هدف وجود داشته باشد. او از روزهایی گفت که به جای نشستن در گوشه خانه و انتظار ترحم دیگران نیمه پر لیوان را دید و ثابت کرد که خواستن توانستن است و معلولیت هیچ گاه محدودیتی برای رسیدن به قله موفقیت نیست.

 

---

نیمه پر لیوان
23 سال قبل در خانواده‌ای به دنیا آمد که پدر برای تأمین هزینه‌های زندگی روزها و هفته‌ها دور از خانه در جاده‌ها رانندگی می‌کرد. فرزند آخر خانواده بود و پدر و مادر علاقه خاصی به او داشتند. تا سه سالگی کودکی‌اش با بازی کردن و شیطنت‌های کودکانه گذشت اما وقتی قدم به سه سالگی گذاشت کم کم متوجه شد با بقیه همسن و سال های خودش تفاوت دارد. تفاوتی که در نگاه اطرافیان آن را بخوبی حس می‌کرد ولی هیچ گاه اجازه نداد این تفاوت مانعی برای ادامه راه او باشد. می‌گوید: «مادرزادی معلول به دنیا آمدم و برخی این معلولیت را به شیمیایی بودن پدرم در زمان جنگ ربط می‌دهند. وقتی خودم را شناختم فهمیدم که از نظر جسمی با دیگران فرق می‌کنم. نگاه ترحم‌آمیز دیگران آزارم می‌داد و همه سعی می‌کردند به نوعی به من کمک کنند در حالی که من به کمک نیاز نداشتم. کم کم این پرسش در ذهنم شکل گرفت که من ویژگی خاصی دارم که دیگران ندارند یا دیگران ویژگی‌هایی دارند که من ندارم؟ از همان کودکی نگاهم به زندگی را تغییر دادم و سعی کردم مثبت نگاه کنم. در کودکی با یک عمل جراحی چسبندگی زبانم برطرف شد و توانستم حرف بزنم. وقتی برای نخستین بار کلمه مادر را گفتم از خوشحالی اشک از چشمانم سرازیر شد. ازهمان کودکی سعی کردم توانایی‌های خودم را پیدا کنم و بیشتر از همسن و سال‌های خودم که سالم بودند تلاش کنم تا تفاوتی با آنها نداشته باشم. تا 6 سالگی به سختی راه می‌رفتم تا اینکه به تهران آمدیم و با یک عمل جراحی که هزینه‌های زیادی نیز برای ما داشت مشکل راه رفتن من برطرف شد و توانستم از کفش‌های طبی و پای مصنوعی استفاده کنم. هیچ گاه روزی را که قرار بود به مدرسه بروم فراموش نمی‌کنم. آن روز مدیر مدرسه به بهانه اینکه من با این وضعیتی که دارم نمی‌توانم در آن مدرسه درس بخوانم از ثبت‌نام من خودداری کرد. آن حرف مدیر مدرسه باعث شد یک سال دیرتر به مدرسه بروم. یک سال بعد در مدرسه دیگری ثبت‌نام کردم و از همان روز نخست تلاش کردم تا شاگرد ممتاز مدرسه باشم و به مدیر مدرسه‌ای که مرا ثبت‌نام نکرد ثابت کنم من همیشه بهترین هستم. سه سال بعد وقتی نام من به‌عنوان دانش‌آموز ممتاز در بین چند مدرسه اعلام شد همان مدیر مدرسه‌ای که مرا ثبت‌نام نکرده بود به پدرم پیشنهاد داد تا برای ادامه تحصیل به مدرسه آنها بروم اما من و خانواده‌ام قبول نکردیم. نیاز داشتم خودم را نشان بدهم و ثابت کنم که چیزی از بقیه کم ندارم و شاید هم بیشتر از دیگران توانایی دارم. خانواده در همه لحظات از من حمایت می‌کردند و در کنار تحصیل شروع به یادگیری زبان انگلیسی و همچنین نقاشی با رنگ روغن و سیاه قلم کردم. با علاقه و شوق زیادی که داشتم قدرت یادگیری‌ام چند برابر شده بود و در همه کلاس‌ها و همچنین رقابت‌هایی که در عرصه نقاشی برگزار می‌شد نفر اول بودم. سعی می‌کردم خودم را متفاوت از دیگران نشان بدهم. روز اول که در کلاس نقاشی حاضر شدم استادم با دیدن من تعجب کرد. باور اینکه کسی بدون دست بخواهد نقاشی بکشد برای او سخت بود اما با وجود این مرا تشویق کرد. می‌خواستم از نداشته‌هایم پل بسازم و جلو بروم. می‌خواستم نشان بدهم که یک معلول شاید از نظر جسمی با بقیه تفاوت داشته باشد اما از نظر روحی و عاطفی و فکری تفاوتی با آنها ندارد. در زبان انگلیسی موفق شدم چند مدرک معتبر بگیرم و در نقاشی نیز در رنگ روغن و سیاه قلم پیشرفت خوبی داشته باشم به طوری که پرتره هنرمندان یا بازیکنان شناخته شده فوتبال یا هرکسی که سفارش کار بدهد را با بهترین کیفیت نقاشی کنم. همچنین تابلوهای زیبایی را با رنگ روغن کشیدم که دو تابلو قلعه باغ و شالیکاری را برای کمک به مردم زلزله زده کرمانشاه در صفحه اینستاگرام برای فروش قرار دادم تا با فروش آن من هم سهمی در کمک به هموطنان زلزله‌زده‌ام داشته باشم. لحظه‌ای که قلم به دست می‌گیرم آرامش خاصی پیدا می‌کنم و برای خودم برنامه‌ای ترسیم می‌کنم که انتهای آن موفقیت است. تا به امروز پرتره بسیاری از هنرمندان یا افراد مشهور را طراحی و نقاشی کردم.»


انگیزه‌ای برای امید به زندگی
تا دیروز کمتر کسی او را باور داشت اما امروز این جوان توان یاب امید را در دل صدها نفر که از همه چیز ناامید شده‌اند زنده می‌کند. می‌گوید هیچ گاه نباید منتظر معجزه بود و این ما هستیم که باید معجزه باشیم. انتخاب خوشبختی دست خود ما است و تنها باید بخواهیم و اراده کنیم. در راه رسیدن به هدف، با فکر کردن به آن نباید توقف کرد. تنها باید قدم اول را برداشت زیرا این قدم معجزه می کند. مسلم جهانبخش این روزها به الگویی برای تغییر نگاه در زندگی تبدیل شده است. جوانی که نشان داد هیچ چیزی حتی معلولیت نمی‌تواند مانع موفقیت شود. او این روزها به‌عنوان سخنران انگیزشی به همایش‌ها و دانشگاه‌های مختلف دعوت می‌شود تا با سخنان خود امید را در دل کسانی که احساس می‌کنند زندگی برای آنها بی‌معنا شده است و هدفی ندارند زنده کند. می‌گوید: من معلولیت را در جسم نمی‌بینم. معلولیت در فکر آدم‌هاست. این فکر آدم‌هاست که بعضی مسیرها را بن‌بست نشان می‌دهد، وقتی که ذهن آدم‌ها یک مسیر را بن‌بست ببیند، او نمی‌تواند قدمی رو به جلو بردارد. بارها زندگی «نیک وی آچیچ »یکی از موفق‌ترین افراد جهان را مطالعه کردم. او وقتی به دنیا آمد از نعمت داشتن دست و پا محروم بود اما با انگیزه زیاد و تلاش توانست به یکی از موفق‌ترین انسان‌های روی کره زمین تبدیل شود.
بارها سخنرانی‌های انگیزشی او را دیده‌ام و تصمیم گرفتم من هم به دیگران انگیزه بدهم. امروز صفحه من در فضای مجازی راه ارتباطی است که بسیاری از مردم با من در ارتباط هستند و سعی می‌کنم به آنها امید و برنامه تازه‌ای در زندگی‌شان بدهم. همچنین در همایش‌های مختلف و همایش‌های دانشگاهی از زندگی و سختی‌هایی که تحمل کردم و تلاش‌هایی که انجام دادم تا به این نقطه برسم صحبت می‌کنم. تابلوهایی که کشیده‌ام و موفقیت‌های تحصیلی‌ام را به آنها نشان داده و بازگو می‌کنم. مسلم کسی بود که تا دیروز کسی او را باور نداشت و جامعه نمی‌توانست او را براحتی بپذیرد. گرچه امروز هم باز کسانی هستند که باور نمی‌کنند اما من می‌خواهم در کنار موفقیت‌های هنری تحصیلاتم را در رشته مدیریت تا مقطع دکتری ادامه بدهم و در آینده حداقل 10شغل داشته باشم. به همه تأکید می‌کنم که در زندگی برای خودشان هدف و زمان تعیین کنند. متأسفانه امروز بسیاری از جوانان بهترین ساعت‌های زندگی‌شان را  در فضای مجازی سپری می‌کنند و وقتی فضای مجازی بر زندگی حاکم شود اهداف کنار می‌رود. 

---

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.