ion

گروهان قاطریزه تخریب!

پایداری /
شناسه خبر: 327796

زندگی در جنگ و جبهه ترکیبی از اتفاقات تلخ و شیرین بود. خوش باشی و سرزندگی و شوخی و تفریح همیشه وجه مهمی از جنگ و زندگی در جنگ بود. اینها را که کنار آن فضای عاشقانه و عارفانه بگذاریم درخواهیم یافت چرا آن بچه‌ها آن قدر به هم نزدیک بودند و چرا دوری از یکدیگر را تاب نمی‌آوردند.

ایران آنلاین / زندگی در جنگ و جبهه ترکیبی از اتفاقات تلخ و شیرین بود. خوش باشی و سرزندگی و شوخی و تفریح همیشه وجه مهمی از جنگ و زندگی در جنگ بود. اینها را که کنار آن فضای عاشقانه و عارفانه بگذاریم درخواهیم یافت چرا آن بچه ها آن قدر به هم نزدیک بودند و چرا دوری از یکدیگر را تاب نمی آوردند. فضای پرطراوت و بانشاطی که بچه های کم سن و سال بسیجی از بودن با هم می ساختند قابل قیاس با هیچ جای دیگری نبود و درست به همین دلیل هم هست که کثیری از آنها که بازمانده اند هنوز افسوس آن روزها را می خورند. خاطره شیرین این شماره را سید مصطفی نورالدین از بچه های پاکباز اردوگاه شهدای تخریب برایمان گفته است.
    سال 64 بود و با گروهی از تخریبچی های اردوگاه شهدای تخریب در منطقه شاخ شمیران عراق مستقر بودیم. خیلی از بچه هایی که آنجا بودند بعدها ردای زیبای شهادت را پوشیدند و رفتند. مصطفی جعفرپوریان و احمد سفلایی و اصغر شفاعتی و مرتضی شیرزاد و اکبر وعظ شنو و ناصر احمدی و محسن عابدینی از جمله آنها بودند. وظیفه ما حفظ و حراست از میادین مین ارتفاعات منطقه از بمو گرفته تا بیماروک و شاخ شمیران و شاخ سورمر و تیمور ژیان بود. باید هرچند روز یک بار به میادین مین سرکشی می کردیم تا اگر مینی به هر دلیلی منفجر شده بود یا تله انفجاری آن از کار افتاده بود آن را بازسازی کنیم، یا مین دیگری به جای آن بکاریم.
    خدا وکیلی کار آسانی نبود. از یک طرف خطر رفتن و حرکت در میدان مین بود و از طرف دیگر خمپاره ها و توپ هایی که عراقی ها برایمان می فرستادند، به اضافه سختی کار در کوهستان و حرکت در کوه با کوله بار سنگین و اصلاً کاشت مین در کوهستان که خود حکایتی داشت هم قوز بالای قوز می شد. شاخ شمیران در حدود 2300 متر ارتفاع دارد و تصور کنید که بچه های هفده هجده ساله و لاغر و کم سن وسال بسیجی با کوله پشتی ای که وزنش اقلاً 30 کیلوگرم می شد باید از آن بالا و پایین می رفتند، آن هم در میدان مین و زیر آتش توپ و خمپاره.
    گاهی لازم می شد در قسمتی از منطقه سیم خاردار بکشیم یا سیم خاردار موجود را که آسیب دیده بود تعمیر کنیم. سیم های خاردار حلقوی شکلی داشتیم که وزن هر حلقه آن در حدود بیست کیلوگرم بود. در یکی از میادین مین، تا جایی که یادم می آید در محور بیماروک بود، دو نوار هفت کیلومتری از مین والمرا کاشته بودیم. والمرا مین ضد نفر است که بیش از سه کیلوگرم وزن دارد. سیستم انفجار آن فشاری-کششی است، یعنی هم با فشار روی شاخک هایش و هم کشیدن سیم تله اش منفجر می شود. مین وحشی ای است که 1200 عدد ترکش ریز دارد و موقع انفجار می تواند عده زیادی را از پا بیندازد. تعدادی از بچه های تخریب با همین مین نابکار به شهادت رسیدند. فقط برای سرکشی و بازرسی میدان مین بیماروک بچه ها باید چهارده کیلومتر را با کوله پشتی سنگینی که داشتند در کوه پیاده بروند. هر دو سه روز یک مرتبه باید به هر کدام از میادین مین سرکشی می کردیم.
    اوضاع تلخ و شیرین خوبی داشتیم. با خنده و شوخی و خوش باشی روزگار را می گذراندیم و خم به ابرو نمی آوردیم. یکی از روزهایی که کار روزانه مان را تمام کرده بودیم و هر کسی مشغول کاری بود ناگهان دیدیم دو راس قاطر خوش هیکل از سمت دشمن به طرف ما می آیند. قاطرهای بینوا سالم و سرحال فاصله ممنوعه میان ما و عراقی ها را رد کرده و وارد منطقه خودی شده بودند. بچه ها هم فی الفور به استقبال شان رفتند. غنیمت های خوبی بودند که در آن روزهای سخت به کارمان می آمدند. انگار یکی آنها را برایمان فرستاده بود!
    یکی از قاطرها که بزرگتر و قویتر از دیگری بود سیاه رنگ بود با یک دست پالان شیک و خوش فرم. دیگری که کوچکتر بود پالان نداشت. رفیق شوخ و شنگ و سرو زبان دار ما احمد سفلایی بود. احمد دست در گردن قاطر کوچک انداخته بود و زیر گوشش می گفت: «عزیزم، خیلی خوش آمدی اما چرا بدون کت و شلوار آمدی؟» تر و خشک شان کردیم و قرار شد از آنها برای حمل بار در میدان مین استفاده کنیم که قدری کارمان راحت تر شود.
    قاطر کوچک تر روز بعد ناپدید شد. به هر نقطه ای که عقل مان قد می داد سر زدیم اما نبود. انگار آب شده بود و در زمین رفته بود. ما که هیچ، آن قاطر بزرگتر هم نگران بود و انگار بیشتر از ما غصه می خورد. حال و حوصله کار کردن نداشت. یک روزی که گذشت دیدیم سر و کله قاطر کوچکتر پیدا شد، اما این بار با پالان! انگار حرف احمد را گوش کرده و رفته بود کت و شلوارش را پوشیده بود و برگشته بود. از آن روز گروهان قاطریزه تخریب تشکیل شد و آن زبان بسته ها برای حمل بار و جا به جایی وسایل کلی به بچه ها کمک می کردند. خاطر آن قاطر کوچکتر برای ما عزیزتر بود که هم حرف گوش کن تر بود و هم برای کمک به ما دو مرتبه جانش را به خطر انداخته بود!
   

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.