ion

درد مردم درمیان روشنفکران جایگاهی ندارد و مشکل اینجا است که روشنفکران در یک جامعه رسانه‌ای شده، صاحبان زبان در عرصه عمومی‌اند. آنچه می‌گویند، آنچه نمی‌گویند، آنچه را می‌بینند و آنچه را نادیده وامی‌نهند، بر سازنده سپهر عمومی است. تا اطلاع ثانوی آنها قدرتمندتر از همه، می‌توانند چیزی را به مسأله تبدیل کنند و شانس مسأله شدن را از امور دیگر بگیرند اما زبان عرصه عمومی دیگر با رنج و عسرت‌ و آلام مردم نسبتی ندارد و این درست همان کاستی بزرگ امروز ما است.

ایران آنلاین / گروه اندیشه:

محمدجواد غلامرضاکاشی، استاد اندیشه سیاسی غرب در دانشگاه علامه طباطبایی با بیانی دردمند از اتفاقات اخیر در یادداشتی که در کانال شخص خود منتشر کرده است به نقد روشنفکری و زبان کنونی آن پرداخته است. او در این یادداشت با بیان اینکه زبان عرصه عمومی دیگر با رنج و عسرت و آلام مردم نسبتی ندارد و این درست همان کاستی بزرگ و عمیق امروز ماست، نوشته است: «آنچه در چند روز گذشته در کشور روی داد، اعلام مرگ زبانی بود که یک دهه پیش مرده بود. تنها به اعتبار اشاره به رنج‌های مردم است که زبان دوباره فرصت زندگی در عرصه عمومی پیدا خواهد کرد.»

 

کاشی با اشاره به نزدیک‌شدن زبان روشنفکران به زبان آکادمیک و کارشناسانه و علمی، این ویژگی را وجه شاخص متمایز‌کننده آنان از روشنفکران دهه شصت می‌داند و می‌گوید اما معتقد است «اعتبار این زبان از ملکات آکادمیک نشات نمی‌گیرد و ناشی از جای دیگری است.»

 

کاشی می‌نویسد: «روشنفکران ما، به ندرت متخصصان معتبر در حوزه‌های دانش خود هستند، به جز دو سه چهره خاص، هیچ‌کدام‌شان آثار معتبری در فلسفه و دین و جامعه‌شناسی و علوم سیاسی ندارند. مثل همان روشنفکران همه‌چیزدانی هستند که همیشه بوده‌اند اما زبان‌شان، به زبان علمی و کارشناسی نزدیک شده است.»

---

او در ادامه با بیان اینکه روشنفکران سقف معیشت بر ستون سیاست زده‌اند، روشنفکری پس از انقلاب را به صفی تشبیه می‌کند که هم نان داشت و هم منزلت و هم امکان وصول به قدرت. کاشی معتقد است درد مردم درمیان روشنفکران جایگاهی ندارد و مشکل اینجا است که روشنفکران در یک جامعه رسانه‌ای شده، صاحبان زبان در عرصه عمومی‌اند. آنچه می‌گویند، آنچه نمی‌گویند، آنچه را می‌بینند و آنچه را نادیده وامی‌نهند، بر سازنده سپهر عمومی است. تا اطلاع ثانوی آنها قدرتمندتر از همه، می‌توانند چیزی را به مسأله تبدیل کنند و شانس مسأله شدن را از امور دیگر بگیرند اما زبان عرصه عمومی دیگر با رنج و عسرت‌ و آلام مردم نسبتی ندارد و این درست همان کاستی بزرگ و عمیق امروز ماست.

 

کاشی در ادامه می‌نویسد: «گفته‌اند جنبش اخیر پیرامون فقر و بیکاری سامان یافت. این‌طور نیست که زبان کارشناسانه و شبه‌آکادمیک روشنفکران این نکته را نبیند، می‌بیند اما به سرعت متوجه راه‌حل‌ها می‌شود. به سرعت می‌پرسد چه کنیم از فقر بکاهیم؟ اقتصاددانان و کارشناسان جمع می‌شوند، میزگرد می‌گذارند، سخنرانی‌های کارشناسی می‌کنند و از برنامه‌های ممکن برای رفع فقر سخن می‌گویند. مشکلی نیست، حتما باید کارشناسان و متخصصان و تصمیم‌گیران همین کارها را بکنند. اما روشنفکران مدیر و تصمیم‌گیر نیستند. معلوم نیست چه اهمیتی دارد اگر یک روشنفکر لیبرال، درنتیجه مشاهده فقر و بیکاری مردم کمی هم سوسیالیست شود. آنها کارشناس نیستند، آنها در عرصه سیاسی حاضرند، آنها وظیفه دارند فقر و تحقیر و رنج و آلام روزانه مردم را به مسأله تبدیل کنند. آنچه در دل و درون یک بیکار، حفره‌های سیاه می‌سازد، خجالتی است که یک کارگر نزد فرزندش بابت دست‌های خالی‌اش می‌کشد، بغضی که یک تحقیرشده در دل انبار می‌کند، توسط یک روشنفکر تبدیل به یک مسأله عمومی می‌شود. روشنفکر مسئول است که بر تب درونی یک تحقیرشده نام ‌نهد، آن را بر سر در عرصه عمومی بکوبد، دیگران را محاکمه‌ کند، وجدان‌ها را بر‌انگیزد و دردهای فردی فردی‌شده را به مسأله جمعی بدل کند.

 

کار روشنفکر تنها از این حیث مهم نیست که نظام تصمیم‌گیر را تحت‌فشار قرار می‌دهد تا برنامه‌های تازه بنویسد و برای محرومان فرصت‌های تازه بسازد؛ چیزی هست که به مراتب از این مهم‌تر است. او با نام نهادن و جمعی کردن آنچه به ظاهر فردی و درونی است، امکان به شمار آورده شدن و دیده شدن طبقات به حاشیه پرتاب‌شده را فراهم می‌کند. قطع‌نظر از اینکه کارشناسان بگویند فقر و بیکاری حل شدنی است یا نه، نفس دیده شدن سبب می‌شود بر فشار فقر و بیکاری، آوار خرد‌کننده تحقیر نیز افزوده نشود. روشنفکر پیش از هر چیز با حیات سیاسی سروکار دارد و مساله مهم حیات سیاسی، تحقیر شدن و نادیده گرفته شدن است؛ البته به شرطی که روشنفکر به پایین نظر کند. با زبانی سخن بگوید که ناظر به فرودستان و در حاشیه‌ماندگان است. در آن صورت کلام و بیانش، امکانی برای رهایی آنان از فشار تحقیر و نادیده گرفته‌شدگی است. امکانی برای تبدیل شدن آنها به سوژه‌های قدرتمند؛ صاحب نیرو و سخن.

 

همه یادداشت‌هایی که درباره حوادث و ناآرامی‌های ایران نوشته شد، زبانی شبه‌کارشناسانه داشتند. بخش اعظم‌شان، تلاش کردند ماجرا را مصادره کنند به اهداف و مقاصد سیاسی‌شان. از جناح اصولگرا که این سوی طیف بود گرفته تا سلطنت‌طلبان که آن سوی طیف بودند. گروهی دیگر از آنها سعی کردند ماجرا را به مباحث علمی و کارشناسانه خود تبدیل کنند. تنها مرتضی کریمی بود که به یک واقعیت دیگر اشاره کرد: آنها همه بیگانه‌اند با مردمی که شمرده نمی‌شوند، شنیده نمی‌شوند، دیده نمی‌شوند. انگار که نیستند. حوادثی که کمی بیش از یک هفته طول کشید، درواقع دنیایی از مفاهیم بیگانه با جهان حاشیه‌ها را دود کرد و به هوا برد. شاید این همه حرف که روشنفکران با عجله تولید کردند، تلاشی بود برای بازآفرینی آنچه از دست رفته بود. آنچه به کسادی بازار کلامی‌شان منجر می‌شد.

 

 

آنچه در کشور روی داد، اعلام مرگ زبانی بود که یک دهه پیش مرده بود. تنها به اعتبار اشاره به رنج‌های مردم است که زبان دوباره فرصت زندگی در عرصه عمومی پیدا خواهد کرد.»

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.