ion

«نقد اقتصاد سیاسی» به روایت عادل مشایخی

گیرافتادن در بن بست کینه طبقاتی

اندیشه /
شناسه خبر: 313431

گاهی اوقات به آن بخشی از گرایش چپ که دغدغه های فلسفیِ صریح تری دارد و بر اهمیت مفاهیم فلسفی تأکید می ورزد خرده می گیرند و معتقدند که هر تحلیلی اگر خالی از آمار و ارقام باشد، انتزاعی است. اما برخلاف تصور شیفتگان آمار و ارقام، ماجرا به این سادگی ها نیست. پرداختن به آمار و ارقام در چارچوب تحلیل اقتصاد سیاسی هر چند لازم است اما به خودی خود برای «نقد اقتصاد سیاسی» کافی نیست.

ایران آنلاین /گروه اندیشه:

«نقد اقتصاد سیاسی» با تحلیل دیسیپلینی به نام «اقتصاد سیاسی» فرق دارد. مارکس در سرمایه می­ گوید: «یک کالا در نگاهِ نخست چیزی بسیار پیش پا افتاده و به راحتی قابل فهم به نظر می رسد. اما تحلیل اش نشان می دهد که چیزی بسیار عجیب و غریب است، آکنده از ظرائف متافیزیکی و دقائق الهیاتی».

 

مسلم است که دیسیپلینی به نام «اقتصاد سیاسی» ابزارهای لازم برای تحلیلِ این «ظرائف متافیزیکی و دقائق الهیاتی» را در اختیار ندارد. برای تحلیلِ این ظرائف و دقائق به سنخی از فلسفه نیازمندیم، همان سنخی از فلسفه که مارکس بنیان نهاد: بزرگیِ مارکس در این است که با اعطای کارکردی جدید به فلسفه، سرشت فعالیت فلسفی را دگرگون کرده است.

برای نقد بعد الهیاتیِ سرمایه­ داری، «نقد ایدئولوژی» به معنای گرامش یا حتی آلتوسریِ  کلمه کافی نیست. ایدئولوژی با «اقناع» کار نمی­ کند: کسانی که علیه سرمایه ­داری نمی شورند دلیل اش این نیست که نسبت به کارکرد سرمایه داری اقناع شده­ اند و از نابرابری و فاصله طبقاتی خبر ندارند. نقد ایدئولوژی نقد آگاهی طبقاتی، بازسازی آگاهی طبقاتی نیست. ایدئولوژی بر اساس آگاهی و ناآگاهی کار نمی­ کند تا مثلا یک ایدئولوژی را با نشان دادن نادرستی اش یا خرافی بودن اش بتوان بی­ اعتبار کرد.

در این مورد باید مثال معروف مارکس را در مقدمه ایدئولوژی آلمانی به خاطر آورد: آن شخص ساده لوحی که خیال می کرد آدم ­ها از آن رو در آب غرق می­شوند که به جاذبه اعتقاد دارند و اگر دریابند که این اعتقاد نادرست و خرافی است دیگر در آب غرق نخواهند شد. جاذبه امری واقعی است و برای پرهیز از غرق شدن باید راهی برای غلبه بر آن پیدا کرد؛ باید با نیرویی بیش از جاذبه بر آن غلبه کرد.

 

در مورد سرمایه ­داری نیز اوضاع بر همین منوال است: ادامه حیات سرمایه داری به سبب «جاذبه» آن است، برای پرهیز از غرق شدن در سرمایه داری باید با نیرویی بیش از «جاذبه» سرمایه ­داری بر آن غلبه کرد. این نکته ما را به بُعد لیبیدوییِ اقتصاد سیاسی می رساند: نقد اقتصاد سیاسی بدون تحلیل «جاذبه» یا همان بعد لیبیدوییِ سرمایه­ داری ممکن نیست. 

ایدئولوژی مندرج در کردارهای انسان­ هاست (نه در سرشان)، مندرج در کردارهای گفتاری و غیر گفتاریِ آنها؛ و این کردارها را میل رقم می زند نه آگاهی.

نقد اقتصاد سیاسی بدون توجه به بعد لیبیدوییِ اقتصاد سیاسی ممکن نیست. اما میل یا بعد لیبیدویی که «بنیاد» کردارهاست، امری فردی یا روانشناختی نیست. گاهی اوقات به محض این که سخن از «میل» یا سایر ابزارهای نقد بعد لیبیدوییِ  اقتصاد سیاسی به میان می­ آید، برخی فکر می کنند داریم بحث را روانشانسانه می کنیم.

همانطور که فروید نشان داده است، میل به خودی خود جریانی پیشافردی و اجتماعی است. از دیدگاه لیبیدویی، جامعه نه متشکل از افراد بلکه متشکل از جریان­ های میل است. هر میل شکلی از زندگی و شیوه­ای از سازمان­ یابی است. جامعه میدانِ ستیزِ جریان­ های میل است که به منزله شیوه های ترکیب عناصر اجتماعی، از مادی گرفته تا غیر مادی (غیر گفتاری و گفتاری) با یکدیگر در ­ستیزند. هر جریان میل یک «بنیاد» ارزیابی است، تبار یا «بنیاد» به معنای نیچه ای؛ بنیادِ تبارشناختیِ نظامی از ارزش ها و معناها. این تحلیل را با تحلیل گفتمان نباید اشتباه گرفت. میل چیزی است که دیسکورس ­ها را ممکن می کند؛ بنابراین، تحلیل اقتصاد میل با تحلیل گفتمان تفاوت دارد.

ستیز طبقاتی به معنای واقعی کلمه همین ستیز جریان های میل است. طبقه را نه فقط با کارکرد و جایگاه ­اش در نظام تولید، نه با علائق و منافع طبقاتی، بلکه با میل سرشت نمای­ اش، با «بنیاد» ارزیابی ها و معنابخشی هایش باید شناسایی کرد. این به هیچ وجه، «فرهنگی کردنِ مفهوم طبقه» نیست؛ چراکه «میل بخشی از زیربنا است».

از دیدگاه مارکسیستی، اهمیت طبقه کارگر نه صرفا در فقر و ستمی که تحمل می­ کند، بلکه در وضعیتِ آن است، وضعیت پرولتری به منزله وضعیتی که در آن میل جدیدی برانگیخته می شود که به نوبه خود شکل جدیدی از زندگی را ممکن می کند که از اساس با شکل زندگیِ بورژوایی و ارزش ها و معناهای آن تفاوت دارد؛ شکلی از زندگی که با استفاده از مفهوم لایب نیتسیِ «نا هم امکانی»، می توان گفت با شکل بورژواییِ زندگی «نا هم امکان» است،  و به همین دلیل، در «جهانِ» بورژوایی «ناممکن» به نظر می رسد؛ پتانسیلی که طبقه کارگر را به چیزی بیش از خودش، به چیزی بیش از هستیِ بالفعل اش، تبدیل می کند و می تواند به سایر طبقات نیز سرایت و آن ها را دگرگون کند. 

 

در هر نوع تحلیل وضعیت طبقه کارگر باید ببینیم آن تحلیل در چه افق سیاستی قرار می گیرد، یعنی در چارچوب چه میل یا شیوه زندگی: این میل یا شیوه زندگی آیا تابع میل بورژوایی است یا با آن در ستیز است؟ آیا افق تحلیل مان فراهم آوردن شرایطی هم سنگِ طبقه متوسط برای طبقه کارگر است، یا بر مبنای وضعیت پرولتری و نه وضعیت بالفعل طبقه کارگر، بناشده است و هدف استراتژیک اش شیوع و سرایت این میل در سراسر جامعه و  از این طریق، دگرگون کردن همه طبقاتِ بالفعل است؟

 

به این ترتیب است که نقد اقتصاد سیاسی به جای گیر افتادن در بن بست کینه طبقاتی، می تواند افقی یونیورسال برای کنش سیاسی بیافریند و راه جنبشی فراگیر را هموار کند که می تواند «همگان» را مورد خطاب قرار دهد: «به ما بپیوندید».

 

---

میل بورژوایی، آن­چه طبقات بالفعل را در جهان کنونی به آنی که هستند تبدیل کرده است، همان چیزی است که تداومِ حیات سرمایه داری ممکن می کند. این میل را از طریق جلوه هایش در زندگیِ خودمان می توان شناسایی کرد. اما برای تحلیل این میل راهی میان­بر نیز وجود دارد. باز باید به مارکس برگردیم: مارکس در سرمایه نشان داده است که میل بوروژایی به منزله بنیاد ارزیابی و معنابخشی در زندگی بورژوایی میلی دوگانه و تناقض آمیز است: «انباشت-مصرف».

 

از یکسو، بدون زهد بورژایی و خودداری از مصرف و به جریان انداختن پول در مسیرهای گردشِ سرمایه، انباشت و در واقع ادامه حیات بورژوازی ممکن نیست  این میل می تواند به طبقات دیگر نیز به گونه ای متناسب با جایگاه شان در نظام تولید سرایت کند.

 

به عنوان مثال، در زبان ژاپنی کلمه جدیدی ساخته شده است: «کاروشی» به معنای مردن بر اثر کار بیش از حد. کارمندانی که برای رقابت با دیگران تا سر حد مرگ اضافه کاری می کنند. برخی از صاحبنظران به شیوه آشنای مطالعات فرهنگی این امر را ناشی از فرهنگ سنتی ژاپن می دانند. اما این ربطی به فرهنگ سنتی ندارد و مربوط می شود به «جنون کار» به منزله یکی از جلوه­ های میل بورژوایی.  جلوه خرده بورژواییِ میلِ کاپیتالیستی.

 

از سوی دیگر، بدون مصرف برای لذت بردن،  بدون مصرف برای اطمینان خاطر از جایگاه اجتماعی، تقاضای موثر در میان نخواهد بود و چرخ سرمایه­ داری نمی­ چرخد. این دو گرایش تناقض آمیز که روح زندگی بورژوایی را دو پاره کرده است سرشت اساسیِ بعد لیبیدویی اقتصاد سرمایه ­داری را می­ سازند.

افزون بر این، بعد الهیاتیِ سرمایه­ داری را می توان در ارزشی مشاهده کرد که «عالمان علم اقتصاد» برای مؤلفه های اقتصاد کلان (رشد، تورم، رکود، بیکاری) قائلند، ارزش ­گذاری ­ای که بعضی اوقات تا حد پرستش ارتقا پیدا می­ کند.

درست همانگونه که در عهد عتیق خشنودی و ناخشنودیِ «یهوه» معیار ارزیابی وضعیتِ قوم یهود است، «عالمان علم اقتصاد» نیز فارغ از امور واقعی، درگیر اندازه ­گیریِ درصدهای رشد و تورم و رکود و بیکاری­ اند، چنانکه گویی با رسیدن به درصدهای مطلوبِ رشد و تقلیل تورم و  رکود و بیکاری به درصدهای «قابل قبول»، از مصائب زندگیِ واقعی کاسته می شود.

 

البته روشن است که همه این شعبده­ بازی ها با ارقام و آمار و درصدها، ترفندهایی هستند تا نظام سرمایه ­داری به منزله «نظام مصیبت» مورد ارزیابی قرار نگیرد و شکل زندگی بورژوایی به آماج نقد تبدیل نشود. «نقد اقتصاد سیاسی» به معنای مورد نظر مارکس، ارزیابیِ دوباره ارزش­ های سرمایه­ داری بر «بنیاد» پتانسیل یا شکل زندگیِ بالقوه ای است که در «وضعیتِ پرولتری» برانگیخته می­ شود، شکلی از زندگی که «واقعی است، گرچه بالفعل نیست، و ایدئال است اما انتزاعی نیست»/  پرسش

 

*مکتوب حاضر سخنرانی عادل مشایخی  در چهارمین همایش ملی پژوهش فرهنگی- اجتماعی در جامعه ایران، است که چندی پیش در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی ایراد شد .

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.