ion

گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند

اینجا امید است که می ماند

زندگی /
شناسه خبر: 310286

هنوز ایران داغدار است. برای بیستونی که رعشه به جانش افتاده، برای کوه‌هایی که هر روز غروب پژواک مویه مادران کرد در میان‌شان می‌پیچد، برای سرپل ذهابی که دست‌هایی مهربان پل بسته‌اند تا سرپا بماند، برای قصر شیرینی که به ویرانه‌ای تلخ می‌ماند و برای مردمی که تقویم عمرشان از بیست و یکم آبان ماه 1396 به بعد ورق نخورده است.

ایران آنلاین /ایران داغدار امید بر باد رفته مردمان کرمانشاه است و تا این امید در دیار غیور مردان و شیر زنان زنده نشود آرام نخواهد گرفت. از این‌رو است که هر کسی در هر کجای این سرزمین و با هر اندازه توانی که داشته، قدم پیش نهاده تا کودکان، زنان و مردان کرمانشاه را به زندگی امیدوار سازد.

اگر زلزله غرب ایران، دلیلی باشد که برای مرتبه اول به استان کرمانشاه سفر کنی حدود یک ساعت  که به سمت غرب این استان پیش بروی، با دیدن چادرهای هلال احمر که دو طرف جاده نصب شده‌اند می‌فهمی به «سرپل ذهاب» نزدیک شده‌ای. همان شهری که سال های جنگ میان ایران وعراق، در محاصره دشمن قرار گرفت و به ویرانه‌ای بدل شد که نه تنها ساکنانش، بلکه اهالی روستاهای اطراف را نیز به کوچ اجباری وا داشت و آنهایی هم که ماندند سپر بلا شدند و جان خود را فدا کردند. این منطقه از اوایل دهه 70، به همت مردمانی که به پهلوانی شهره‌اند، بازسازی شد تا آثار جنگ از سر و روی شهر پاک شود، اما دیری نپایید که زمین زیر پای مردان و زنانی که روزی پشت دشمن را لرزانده بودند، لرزید.
مهمترین نیاز؛ سرویس بهداشتی
با اینکه یک بار دیگر ویرانه نشین شده‌اند ولی باید به همت و غیرت‌شان آفرین گفت. چه بسا که در این 40 و چند روز آن‌طور که باید و شاید مورد رسیدگی نهادهای مسئول قرار نگرفته‌اند، اما همین که هموطنان شان از جان و دل مایه گذاشتند تا ردپای زندگی از دیارشان پاک نشود، هنوز لبخند می‌زنند و به قول خودشان شاید از اسب افتاده باشند، اما از اصل نیفتاده‌اند و پای زندگی ایستادن را خوب می‌دانند.
 غم‌نامه زندگی را به قول کرد زبان‌های کرمانشاه، از «سرپل» آغاز کردم. درخیابان‌ها و کوچه پس کوچه‌های «سرپل ذهاب» تا چشم کار می‌کند چادرهای سفید رنگی وجود دارد که در هر کدام قصه‌ای پرغصه پنهان است.
همه اهالی شهر از ترس اینکه قربانی یکی از هزاران پس لرزه‌ای شوند که تاکنون بارها جان‌شان را لرزانده است در نزدیکی خانه تخریب یا نیمه تخریب شده‌شان چادر زده‌اند، اما ازآنجا که کانکس‌های سرویس‌بهداشتی و حمام تعبیه شده در سطح شهر، کفاف این جمعیت را نمی‌دهد چاره‌ای ندارند جز اینکه برای استفاده از امکانات بهداشتی به خانه هایشان بازگردند که با هر پس‌لرزه بخش دیگری از آن تخریب می‌شود.  هرچند زندگی دوباره مسیرش را در میان کوچه پس کوچه‌های نیمه ویران این شهر پیدا کرده، اما هنوز کار آواربرداری آن‌طور که باید آغاز نشده و حال وهوای شهر همچنان ابری است. این روزها، پوشاک، پتو و حتی مواد غذایی نیاز مبرم ساکنان صد‌ها چادری نیست که در فاصله‌های بسیار کم از یکدیگر بنا شده‌اند بلکه، سرویس بهداشتی و حمام و در کمال تأسف «آفتابه» مهم‌ترین خواسته مردمان «سرپل ذهاب» و دیگر مناطق زلزله زده است. آنها می‌دانند که به این زودی خبری از خانه و کاشانه هایشان نیست، اما انتظار دارند لااقل بعد از دوماه، کانکسی در اختیارشان قرار بگیرد تا از مشکلات چادر نشینی خلاص شوند.
دایره انتظارات اما برای برخی از این کرد زبان‌ها تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود؛ شبیه به آن زمانی که 5 خانواده ناصری دور ماندن فرزندان‌شان از آلودگی و بیماری‌های موجود در سطح شهر را به امکانات ناچیز آن ترجیح داده‌اند و در حاشیه جاده منتهی به سرپل ذهاب، در منطقه‌ای معروف به «سرآبگرم»، همه با هم در 2 چادر زندگی می‌کنند. به محض اینکه متوجه حضورم شدند از چادر بیرون آمدند. زن هایشان را می‌گویم. به قول خودشان «هم عروس» - به اصطلاح جاری - هستند. عروس ارشد جلو می‌آید و باقی عروس‌ها یک قدم عقب‌تر از او می‌ایستند. می‌گوید «تک تک ما در شهر سرپل خانه داشتیم، خانه‌هایی که تا چند سال دیگر قسط بانکی دارند اما حالا غیر قابل سکونت شده‌اند برای همین چاره‌ای نداشتیم جز چادر نشینی. حاشیه شهر را انتخاب کردیم تا از آلودگی‌ها و بیماری‌ها دور بمانیم اما نداشتن سرویس‌بهداشتی، حمام، آب آشامیدنی و برق شرایط زندگی را برای ما دشوار کرده است. هر روز یکی از خانواده‌ها به شهر می‌رود تا علاوه بر تهیه آب، شارژ کردن موبایل‌ها و چراغ قوه‌ها، به خانه‌های بقیه هم سرکشی کند، البته در طول روز هم اگر به سرویس‌بهداشتی یا حمام نیاز داشته باشیم به شهر می‌رویم.» عروس دوم خانواده ناصری هم می‌گوید: تا پیش از زلزله زندگی چندان مرفهی نداشتیم اما همیشه در کنار هم خوش بودیم و گمان نمی‌کردیم بعد از آن همه سختی که در زمان جنگ کشیدیم، یک روز زلزله هم بخواهد ما را از خانه و زندگی‌مان دور کند. ولی چه می‌شود کرد، اتفاقی است که افتاده و نمی‌توانیم از زیر بار سختی‌هایش شانه خالی کنیم. فقط اگر کانکس داشتیم، از شر موش های موذی و جک و جانورهای این منطقه که به داخل چادر‌ها راه پیدا می‌کنند و بچه‌ها از آنها می‌ترسند خلاص می‌شدیم.
 آوار خاطره ها
از میان زلزله زده‌های کرمانشاه، آنهایی که عزیزی را از دست داده‌اند، بغض نفسگیرتری در سینه دارند و حالا که روزها از آن حادثه تلخ می‌گذرد، در جای جای شهر و روستایشان صدها خاطره و بهانه برای گریستن دارند. درست شبیه رعنا که 21 سال از زندگی مشترک او و همسرش می‌گذشت و بعد از 17 سال مادر شدن را تجربه کرده بود، اما شامگاه بیست و یکم آبان ماه، تمام ثروتش زیرآوار جا ماند.
قبل از اینکه حرف‌هایش شروع شود، تلفن همراهش را روشن کرد و عکس «آکار» را که در آغوش پدرش بود نشانم داد. همان‌طور که با صدای بلند گریه می‌کرد گفت: «شوهرم پسر دایی‌ام بود. هرچه از زندگی خوب‌مان بگویم کم گفته‌ام. با اینکه 17 سال بچه نداشتیم، اما کمبودی احساس نمی‌کردم برای همین هم حالا سنگینی داغ همسرم امانم را بریده است.» رعنا یکی از معلم‌های باسابقه سرپل ذهاب است. او و همسرش ماموستا عبدالله که از شناخته‌شده‌های این شهر بود، به همراه پسر دوو‌نیم ساله‌شان آکار (در زبان کردی به معنای با اخلاق است) پس از 3 ساعت و 20 دقیقه از زیر آوار بیرون آمدند، اما تنها کسی که زنده ماند «رعنا» است. با اینکه مرور آن شب سرد روحش را می‌خراشد اما تعریف می‌کند، بلکه قلبش آرام بگیرد؛ «ساکن طبقه وسط یک ساختمان سه طبقه بودیم. لوستر‌های خانه که لرزید ماموستا دستم را گرفت و بسرعت به سمت راه پله هدایتم کرد. برگشت تا «آکار» را بیاورد که یک قدم مانده بود به من برسند، زمین زیر پایم فرو رفت. نمی‌دانم چند دقیقه بعد اما وقتی به خودم آمدم که گرمای سر عبدالله و دست آکار را روی پاهایم احساس می‌کردم. به قدری فشار آوار زیاد بود که حتی نمی‌توانستم تکان بخورم. دور و برم ظلمات بود اما یک دفعه از گوشه چشم، نوری را احساس کردم. صفحه تلفن همراهم که لحظه فرو ریختن ساختمان در دستم بود، با تماس خانواده‌ام‌ روشن شد. همه توانم را به انگشت‌های دست چپم دادم و ارتباط تلفنی برقرار شد. با هر سختی که بود خانواده را متوجه زنده ماندم کردم. درد بازوی راستم تا مغز استخوانم را می‌سوزاند و وقتی صدای همسایه‌ها که برای کمک آمده بودند به گوشم رسید خیالم راحت شد. دیگر از آن لحظه‌ها چیز خاصی خاطرم نیست، فقط می‌دانم بعد از عمل جراحی که به هوش آمدم، وقتی همسر و پسرم را کنار تختم ندیدم به خودم گفتم لابد آنها هم آسیب دیده‌اند و در همین بیمارستان بستری هستند، اما این تنها یک امید واهی بود، درست مانند احساس گرمای سر و دست‌شان روی پاهایم. وقتی از بیمارستان مرخص شدم و به جمع چادرنشین‌ها آمدم، خبری از ماموستا و آکار نبود، تازه آنجا بود که با دیدن اشک‌های اطرافیان، فهمیدم چه خاکی بر سرم شده است و حالا که نبودشان از 40 روز گذشته است، آتشی به جانم افتاده که هر روز شعله ور‌تر می‌شود و راهی برای خلاصی از آن ندارم.
«کیانوش» هم این روزها آرام و قرار ندارد. همه اعضای خانواده این پسر بچه 9ساله در زلزله «سرپل ذهاب» جان باخته‌اند و او که حالا سرپرستی ندارد، یک روز به خانه اقوام پدری و یک روز به خانه اقوام مادری‌اش می‌ رود. به قدری گوشه‌گیر شده که حتی جواب سلامم را هم نمی‌دهد، او که دیگر مفهومی از امنیت و آرامش در ذهن ندارد، قصه زندگی اش، شبیه به قصه آن 38 کودکی است که در زلزله کرمانشاه بی‌سرپرست و بی‌سرپناه شدند و به گفته مردم محلی، به همت یکی از چهره‌های شناخته شده فوتبال کشورمان، به خانواده‌های واجد شرایط سپرده شده‌اند.
 امید بر باد رفته
از شهر سرپل ذهاب که فاصله می‌گیرم وضعیت تغییر می‌کند. به روستاهایی می‌رسم که بعضی‌شان در زمان جنگ ایران و عراق صد درصد تخریب شده بودند و در دهه 70، اهالی روستا به‌دلیل وضعیت نابسامانی که وجود داشت خانه‌های‌شان را چندین متر دورتر از محل اصلی روستا، بنا کردند با این امید که دیگر ویرانی راه خانه هایشان را پیدا نخواهد کرد اما گویی امید همیشه هم چاره ساز نیست. این را مردم روستاهای «کوئیک، سرآب ذهاب، تپانی، گرده نو، الیاسی، قلعه بهادری، قلعه واری و میرمیرو»، می‌گویند که خانه‌های تعدادی‌شان با خاک یکسان شده و تعدادی‌شان جایی برای زندگی ندارند.
به قول سلیمان ناصری آن همه خوش خیالی و امیدواری بی‌فایده بود. پر بیراه هم نمی‌گوید. برای این پیرمرد 80 ساله که پس از زمین لرزه، یک دختر و یک پسرش را از دست داده و از پسر دیگرش که در اثر ریزش آوار دچار ضربه مغزی شده و دخترش که دچار شکستگی لگن شده است، روزهای نخست در چادر و حالا چند روزی است در کانکس مراقبت می‌کند، رمقی باقی نمانده است وبا وجود اینکه خودش را به‌خاطر خوش خیالی‌هایش سرزنش می‌کند، دیگر سراغ امید را هم نمی‌گیرد.
 پروین آقایی نیا که در سن 42 سالگی، نه تنها به‌دلیل ضربه ناشی از آوار، قطع نخاع شده که داغدار دختر و همسرش نیز شده است، آن‌طورکه مردم محلی می‌گویند، در خانه سالمندان از او مراقبت می‌شود اما بیشتر از هرچیز نگران دو پسر کوچکش است که برای دور نماندن از تحصیل در روستا و بدون سرپرست مانده‌اند. مروارید آزادی هم که دو ماه از جشن عروسی او و همسرش گذشته و خودش به‌دلیل ضایعه نخاعی در منزل اقوام و همسرش به‌دلیل شکستگی از ناحیه پا و لگن در چادر یکی از ریش سفیدهای روستا تحت مراقبت هستند یا ستاره نیریزی دختر 12 ساله‌ای که در شب زلزله به‌منزل عمویش رفته بود و به‌همین خاطر تنها بازمانده خانواده‌اش هست هم گویی حق دارند که دیگر واژه امید برایشان معنایی نداشته باشد.
آشتی با زندگی
این حال خراب وقتی صد چندان می‌شود که در روستاهای آسیب دیده کمترین امکانات رفاهی هم وجود ندارد. بیش از 40 روز گذشته، اما هنوز تعدادی از اهالی روستای «سرایی» حتی چادرهای هلال احمر را دریافت نکرده‌اند و در کپرهایی که خودشان ساخته‌اند زندگی می‌کنند. کاک محمد که ساکن همین روستا است از کانکس سرویس بهداشتی می‌گوید که در محل قرار داده شده اما به‌دلیل نداشتن چاه فاضلاب و لوله کشی آب بی‌استفاده مانده است، یا «گلاویژ» از روستای سه تپان عزیز که سخت گله‌مند است؛ «همه جا گفته‌اند برای ما کانکس آورده‌اند اما مگر یک چارچوب فلزی که نه در دارد نه سقف می‌شود کانکس؟! همین اسکلت‌ها را آورده‌اند جلوی چادرهای ما گذاشته‌اند تا بشود آیینه دق مان.»
 در این روستاها مشکلات سر ریز کرده و وضعیت نابسامان بهداشت عنقریب است که کار دست اهالی بدهد، برای همین است که با وجود شب‌های سرد این مناطق، «کاک مراد» در کمال ناباوری می‌گوید: «خدا را شکر که در فصل زمستان چادر نشین شدیم. اینجا تابستان‌های بسیار گرمی دارد و بعضی از روزها دمای هوا به بالای 50 درجه می‌رسد. شانس آوردیم که در تابستان زلزله نیامد زیرا با وجود این همه بی‌امکاناتی علاوه بر گرمای غیر قابل تحمل داخل چادرها، به انواع و اقسام بیماری‌های عفونی مبتلا می‌شدیم و تعداد زیادی از کسانی که از زلزله جان سالم به در برده بودند، در اثر آلودگی و بیماری از بین می‌رفتند.»
با وجود همه این گله و شکایت‌ها، کودکان مناطق زلزله زده کرمانشاه، بهترین دلیل برای زندگی هستند. درست مانند بچه‌های روستاهای «بریموند و رشید عباس» که بزرگترهایشان را هم به وجد آورده‌اند. چهره پدرها و مادرهایشان نگرانی را فریاد می‌زند، در عمق چشم‌هایشان غم لانه کرده و سینه‌هایشان سنگینی این ماتم را هر لحظه احساس می‌کند اما صدای شادی بچه‌ها مرهم داغ‌های سنگینی است که قلب شان را می‌فشارد و به عشق فرزندان دیارشان و به امید آسمانی آبی تر است که دوباره با زندگی آشتی کرده‌اند.

گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند
گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند
گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند
گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند
گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند
گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند
گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند
گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند
گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند
گزارش میدانی خبرنگار " ایران " از قصه ها و غصه هایی که در مناطق زلزله زده استان کرمانشاه هنوز ادامه دارند  اینجا امید است که می ماند

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.