ion

چرخه بسته سه چرخه‌های متعفن

زندگی /
شناسه خبر: 303083

گونی چرک و بزرگی را که بر سه چرخه متعفنی سوار کرده بود، لب جوی پهن خیابان توحید کشید و بعد تمام مقواها و کارتن‌هایی را که در آن چپانده بود سرازیر کرد داخل جوی آب، و بعد هم شروع کرد به این طرف و آن طرف کردن مقواها.

ایران آنلاین /من که داخل ماشین نشسته بودم و گرمای بخاری داشت خفه‌ام می‌کرد، یکهو با دیدن آن صحنه‌ها به خودم لرزیدم. دیگر طاقت نداشتم، گمان کردم یکی از همین کودکان زباله گرد است که زباله‌های فلزی و شیشه‌ای‌اش را فروخته و حالا می‌خواهد با ریختن مقواها در جوی آب از شرشان خلاص شود! جلو رفتم و گفتم «پسر خوب الان شب هست و کسی متوجه کاری که می‌کنی نمی‌شود، اما به این فکر کردی با این کار فردا صبح این خیابون پر می‌شه از آب و آشغال؟» از سر بی‌میلی و با لهجه غلیظ افغانی جواب داد؛ یک ساعت دیگه همه شونو جمع می‌کنم با لحنی که نه نشانی از خنده داشت نه عصبانیت گفتم «یعنی این همه وقت مقواها را ریختی توی جوی آب که یک ساعت بعد جمعشون کنی»

قبلا با این بچه‌ها صحبت کرده بودم و می‌دانستم خیلی راحت حاضر به صحبت نمی‌شوند، اما انگار«سعید» با آنهایی که تا آن شب دیده بودم فرق داشت، از قضا دلش می‌خواست کسی رو به رویش بایستد و از او سؤال بپرسد تا سفره هزار تکه دلش را باز کند. بدون معطلی وبی آنکه فکر کند شاید نانش آجر شود گفت «آره بابا راست می‌گم، با این کار پول بیشتری گیرم میاد.»
اینطور که می‌گفت آقا بهروز، صاحب همان گاراژی که او و حدود 40 بچه قد و نیم قد دیگر شب‌ها آنجا می‌خوابند، به او یاد داده کارتن و مقواهایی را که در سطح خیابان‌های شرق تهران جمع می‌کند، در آب بخیساند تا وزن‌شان بیشتر شود و به جای آنکه از فروش یک کیلو کارتن و مقوای پاره 100تومان گیرش بیاید، 1000 تومان کاسب شود. او هم که از سال‌ها قبل به جای یادگیری اصول اولیه انسانیت درکانون خانواده، ترک وطن کرده و همپای بسیاری از مردان افغانستان، راهی دیار غربت شده تا با انجام کارهایی هرچند کم‌ارزش، کسب در آمد کند و گوشه‌ای از خلأهای خانواده‌اش را درز بگیرد، بدون آنکه به این کم فروشی و بی‌عدالتی‌ها فکر کند، با ولع دریافت پول بیشتر هرچه آقا بهروز بگوید را به گوش می‌گیرد و تازه می‌گوید به قول شما ایرانی‌ها «گور بابای سرمای شب و آب جوب، مهم اینه که با این کار پول بیشتری می‌گیرم.»
من که از حرف‌های سعید و از چیزهایی که به چشم خودم می‌دیدم ماتم برده بود گفتم یعنی برای تو مهم نیست که درس بخوانی و وقتی بزرگ‌تر شدی، برای خودت کاره‌ای باشی تا بتوانی افغانستان را از اینی که هست آباد‌تر کنی؟ جواب سعید با آنکه به دور از ادب بود، اما شنیدنش از زبان یک نوجوان افغانی الحق که جای اندیشه داشت. حرفش این بود که «مثلاً جوان‌های ایران که درس خوانده‌اند، خیلی ایران را آباد کرده‌اند که من بخواهم افغانستان را آباد کنم. همه جوان‌های شما در یک دست‌شان سیگار است و دست دیگرشان موبایل و صبح تا شب را همین‌طور سپری می‌کنند، باز ما را بگویی، در بیشتر ساختمان سازی‌ها وتمیزکاری‌های شهرتان سهم داریم.» دو سال قبل که به همراه برادرم «برهان الله» به ایران می‌آمدم پدرم می‌گفت به آنجا که رفتی حتماً درس بخوان اما وقتی فکر کردم خواهرهایم «ملیحه، ستاره، شبانه، راحله و برادرهایم مردان، امرالله، خیرالله و بسم‌الله» قرار است در گرسنگی و فقر زندگی کنند و پدر و مادرم حتی توان سیر کردن شکم آنها را نداشته باشند، درس خواندن را فراموش کردم. حرف‌های سعید کم کم تمام می‌شد و فکر‌های من تازه شروع می‌شد که سررشته این زنجیره باطل کجاست که کم فروشی، بی‌عدالتی و قانون گریزی آن را می‌چرخاند و امثال سعید به فکر از دست ندادن شغل نان و آب دار به قول سعید «نمکی» شان هستند./ روزنامه ایران

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.