ion

آرمیدن در زیر سایه تاک

فرهنگی /
شناسه خبر: 259300

هنگام مطالعه کتاب «سایه تاک» به تنها چیزی که فکر می‌کردم احساس غرور و تعصب سروان رحیم افشاری نسبت به خاک وطن بود که در سراسر جملات کتاب این حس موج می‌زد. کتاب «سایه تاک» که در آن خاطرات رحیم افشاری به قلم راحله صبوری نگاشته شده است برای کسانی که می‌خواهند بدانند یک ارتشی چه رازهایی در دل دارد و چگونه می‌اندیشد، حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد.

ایران آنلاین / این موضوع باعث شد به فکر مصاحبه‌ای با ایشان باشم تا اینکه این قرار ملاقات شکل گرفت. در نخستین ملاقاتم با سروان افشاری نخستین چیزی که در او دیدم نظم و انضباطی بود که از هر نظامی می‌توان انتظار داشت. او در تمام هشت سال جنگ تحمیلی در جبهه‌ها حضور داشته و طی این هشت سال دوره‌های زیادی را گذرانده است و امروز با کوله باری از تجربه دوران بازنشستگی خود را می‌گذراند. در گفت‌و‌گوی پیش رو سروان افشاری خاطراتی را بازگو می‌کند که بیش از هرچیز بوی گلایه از کسانی دارد که ارزش این تجربه‌ها را فراموش کرده‌اند و در ذهنشان جایی برای دلاوری افرادی همچون خودش باقی نگذاشته‌اند.

آقای افشاری انگیزه اصلی شما برای نگاشتن خاطراتتان چه بود؟
بیشترین دغدغه من غم‌ها و اندوه‌هایی بود که در تمام این سال‌ها همراهم بوده است. من از سال 1362 تا پایان 8 ساله جنگ در جبهه حضور داشتم و تا پایان سال 1372 همچنان در منطقه بودم. طی این سال‌ها من رنج‌هایی را به دوش کشیدم که شاید هیچگاه کسی آنها را به طور کامل نشنید و به آنها توجه نکرد. خیلی دوست داشتم که مردم و جوانان ما بدانند ارتش هیچ زمانی استراحت و تعطیلی نداشته و ندارد در صورتی که ما نظامی‌ها هم مثل بقیه تفریح و آرامش را دوست داریم. اینکه چرا من خواستم این کتاب چاپ شود به علت مظلومیت‌هایی است که من و تمام دوستانم طی این سال‌ها کشیدیم. واقعیت امر این است که ما همیشه مظلوم و گمنام بوده‌ایم و کمتر کسی به مظلومیت رزمنده‌های جنگ توجه می‌کند.

شما چه زمان و با چه انگیزه‌ای وارد ارتش شدید؟
من در 19 سالگی استخدام ارتش شدم و تنها چیزی که من را وادار به این کار کرد علاقه زیادم به نظام و بخصوص ارتش بود. در آن زمان من مانند خیلی از هم نسلی‌هایم موقعیت‌های دیگری هم داشتیم اما این عشق و علاقه باعث شد که در ارتش بمانم. همیشه به خودم می‌گفتم به‌عنوان یک نظامی کار من رزمندگی است. در واقع رزم برای دفاع از وطنم چیزی است که همیشه به آن عشق می‌ورزم.

الان از راهی که رفتید پشیمان نیستید؟
نه اصلاً، منتها صحبت من این است که قرار نیست تنها از کسانی که در جنگ اسیر و جانباز می‌شوند یاد شود، بلکه کسانی هم هستند که صادقانه برای این آب و خاک جنگیده‌اند و الان هم سالم هستند اما دلیلی ندارد آنها فراموش شوند. روزی که جنگ به پایان رسید برابر آمار اعلام شده شهدای نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی 48 هزار شهید و بیش از 76 هزار جانباز و مجروح بود. این در حالی است که ارتش زمان جنگ حدود 350 هزار نفر پرسنل داشت. بیش از دو سوم این پرسنل شاید خون هم از دماغشان نیامد اما این موضوع که افرادی مثل من 10 سال در پست‌های حساس در منطقه حضور داشتند اما امروز احساس فراموش شدن از سوی افراد جامعه می‌کنند که خیلی ناراحت‌کننده است.

در قسمتی از خاطراتتان از عشق «سیما» صحبت و عنوان می‌کنید که این عشق برای جبهه رفتن شما بسیار الهام بخش بوده؛ این چه حسی بود که شما را به این کار ترغیب کرد؟
بیشترین قصدم از بیان خاطره این بود که به مخاطب‌ها بگویم نظامی‌ها هم دارای روح لطیفی هستند و عاشق می‌شوند و با لطافت زندگی می‌کنند. واقعیت امر این است که سیما نخستین عشق جوانی من بود و از صمیم قلب ایشان را برای ازدواج انتخاب کردم. این خانم ویژگی‌هایی داشت که بسیار در من روح مقاومت و جنگ را بیدار کرد. مدتی در اهواز بود و نیش دشمن را حس کرده بود به همین دلیل هم به ملایر پناه آورد. من همیشه به این فکر بودم که باید انتقام کسی را که دوستش دارم از دشمن بگیرم! به همین خاطر زمانی که وارد ارتش شدم بسیار خوشحال شد.

چه اتفاقی افتاد که از دیده بانی به هوابرد رفتید و سمت چتربازی را انتخاب کردید؟
چتربازی یکی از آموزش‌های اصلی هوابرد است، چه برای سرباز وظیفه چه برای نیروهای کادری. درواقع هوابرد یکی از زبده‌ترین یگان‌های نیروی زمینی است و در طول 8 سال جبهه در اختیار نیروی زمینی قرار گرفت. هوابرد در عملیات‌های طریق القدس، فتح المبین، آزادی خرمشهر و خیلی از عملیات‌های دیگر نقش مهمی داشت. بنا به حساسیت این کار در طول عملیات‌ها من به این سمت کشیده شدم که بتوانم نقش مهمی در جبهه داشته باشم.

شما در «سایه تاک» بشدت از نقش ارتش در دوران جنگ دفاع کرده‌اید، فکر نمی‌کنید این همه پشتیبانی از ارتش موجب نادیده گرفتن نقش دیگر گروه‌ها شود؟
کمتر دیدم از ارتش دفاع شود. مخاطب باید بداند که ارتش 18 ماه قبل از جنگ و در ناآرامی‌های کردستان و در طول 8 سال بعد از آن نیز در تمام عملیات‌ها حضور کامل داشت. برای من نظامی که تمام زندگی‌ام را در این راه گذاشته‌ام مسلم است که باید این نقش را پر رنگ‌تر ببینم. من فقط قصدم این بود خودم را به‌عنوان فرزند صادق این آب و خاک معرفی کنم که به وظیفه‌اش عمل کرده است.

در بخش پایانی کتاب ماجرای عقب‌نشینی را تعریف کرده اید که به روزهای پایان جنگ اشاره دارد، اگر امکان دارد به طور خلاصه کمی از آن ماجرا برای مخاطبان بگویید؟
آن عقب نشینی برای من یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام محسوب می‌شود. در آن زمان از خدا فقط شهادت می‌خواستم. ماجرا از چهار روز قبل از آن یعنی در تاریخ 67/4/27 که عراق به طور شفاهی آتش بس را پذیرفته بود شروع شد، ما از ماجراهای پشت پرده هیچ اطلاعی نداشتیم. یادم هست که شب‌ها صداهای عجیب نظامی از خاک دشمن می‌شنیدیم و برایمان سؤال بود که این تانک‌ها کجا می‌روند، چه هدفی دارند. ماجرا ادامه داشت تا اینکه در ساعت 4:30 دقیقه صبح روز 67/4/27 صدای غرش تانک‌های دشمن را از فاصله بسیار نزدیک شنیدم طوری که همه از خواب بیدار شدیم و دیدیم که از سمت نفت‌شهر تانک‌های دشمن ستونی و بسیار هولناک به طرف ما می‌آیند، تا به خود آمدیم دشمن به صورت عمقی 18 کیلومتر وارد خاک ما شد و به صورت نعل اسبی تا جایی که می‌توانست نیروهای ما را قیچی کرد. ما تا ساعت 3بعد ازظهر آن روز هرچه در توان داشتیم خرج کردیم و دیگر مهماتی برای نبرد نداشتیم. این درحالی بود که نه صبحانه خورده بودیم و نه ناهاری در کار بود و نه هیچ افقی، در این شرایط بود که دستور عقب نشینی آمد و گفتند هرکس که می‌تواند برگردد اما موضوع این بود که دشمن اصلاً قصد کشتن نداشت بلکه هدفش این بود و می‌خواست در آخرین لحظه بیشترین اسیر را بگیرد چرا که تعداد اسرای عراقی در ایران آن موقع بیشتر از اسرای ایرانی در خاک عراق بود. به همین جهت دولت عراق در پی این بود که توازن برقرار کند و غرامت کمتری بابت این موضوع بپردازد. چون من تازه ازدواج کرده بودم اصلاً نمی‌خواستم اسیر شوم به همین جهت تصمیم گرفتم تا آخرین توانم ایستادگی کنم و تن به اسارت ندهم و نیروهای در اختیار خودم را نیز نجات دهم. وقتی اوضاع را این چنین دیدم با استفاده از مهارت‌های نقشه خوانی که داشتم نیروها را نه به سمت عقب بلکه به خط مقدم کشاندم و همه‌مان در میان دره‌های آنجا که تانک‌ها و نفربرها توان حضور نداشتند پنهان شدیم. شاید باور کردنی نباشد که این پنهان شدن 7روز طول کشید. این 7روز را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

چرا 7 روز طول کشید؟ چه اتفاقی باعث شد که شما این مدت طولانی آنجا باشید؟ چطور زنده ماندید؟
هنگامی که آنجا پنهان شدیم مردادماه و گرمای هوا بالای 50 درجه بود به اضافه اینکه استرس تعقیب دشمن شرایطی را ایجاد کرده بود که توان ادامه کار را از ما گرفته بود. آبی که آنجا جاری بود پر از گوگرد و بسیار تلخ و بد مزه بود.اما همین آب هم در آن موقعیت غنیمت بود و ما با‌ تر کردن لب‌های خود کمی انرژی می‌گرفتیم. تا روز سوم هیچ چیزی برای خوردن گیر نیاوردیم تا اینکه روز چهارم به جنازه یک قاطر مرده برخورد کردیم که هنوز بوی تعفن این مردار را به یاد دارم، وحشتناک بود اما برای اینکه از گرسنگی نمیریم از بعضی جاهای هنوز کاملاً فاسد نشده‌اش استفاده کردیم این بواسطه آموزش‌های نظامی بود که در تیپ 55 داشتیم.تا اینکه بالاخره نیروهای عراقی به خاک خود بازگشتند و ما توانستیم به عقب بازگردیم و زنده بمانیم./ روزنامه ایران

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.