ion

آتش در نیستان

فرهنگی /
شناسه خبر: 254386

سی و یک سال از آن روز (سال ۱۳۶۵) گذشته است و اکنون من در کنجی دوران میان سالی و پیری را از سر می‌گذرانم. یادم می‌آید: لشکر ۲۵ کربلا با گردان آقا صاحب‌الزمان (عج) در منطقه شط علی هورالعظیم، مستقر بود و مسئولیت گردان با آقا جواد‌نژاد اکبر بود که در عملیات مرحله سوم کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید.

ایران آنلاین /جانشین او علی اکبر سهرابی اهل گرگان بود که در حمله خمپاره‌ای دشمن در مقر فرماندهی گردان در هور العظیم به شهادت رسیده بود و رجب برمکی جویباری جای او به‌عنوان جانشین فرمانده گردان منصوب شد. پس از عملیات کربلای یک، بی‌درنگ به گردان صاحب‌الزمان(عج) ، برگشتم و به اتفاق آقا سید مجتبی رسولی (امام جمعه فعلی هیچیرود - چالوس) و علیرضا منتظری از قضات دادگستری به فرماندهی گردان رفتیم.پس از یک روز، آقا جواد به طور موقت فرماندهی محور یا رسول را به من سپرد تا جابر جعفری فرمانده این محور از مرخصی بر گردد.انبار مهمات محور، پشت سنگر فرماندهی در میان نی زارها روی آکاسیف‌های قطور دپو شده بود و با نی‌ها آن را استتار کرده بودیم.امروز عصر، دشمن شروع به آتش بازی کرده بود و محور را با خمپاره‌های زمانی زیر بمباران گرفت.خمپاره‌های زمانی، قبل از اصابت به زمین یا سطح آب، در فضای سی، چهل متری بالای سر منفجر می‌شد و هر چیز و هر کسی را که در محدوده ترکش‌های او قرار می‌گرفت نقره داغ می‌کرد! هوای هور العظیم بسیار گرم و شرجی بود و نفس کشیدن را سخت می‌کرد و اگر چه سنگر هم چیزی جز قطعه‌بندی شده آکاسیف چیز دیگری نبود و حتی کم‌ترین مشکلی برای ورود ترکش‌ها ایجاد نمی‌کرد! ولی سایبان بود که البته به خاطر روکش آلومینیومی اش، بیشتر گرما را وارد سنگر می‌کرد و نفس گیر‌تر بود لذا برای فرار از گرمای روز به سایبانی پناه می‌بردیم که در گوشه‌ای از محل استقرار مان، با نی‌ها کلونی ساخته بودیم و هر از چند گاهی، با سطل روی آن آب می‌پاشیدیم تا با باد گرمی که می‌وزید قدری خنک بشویم! با این بمباران به سنگر پناه بردیم با اینکه می‌دانستیم جان پناه مناسبی نیست!

هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که نگهبان فریاد زد که مهمات آتش گرفته است!بلافاصله از جا برخاستم و در زیر آتش باری دشمن، در فضای باز محوطه سنگر ایستادم تا خبری که نگهبان داده بود را ببینم. بقیه دوستان هم بیرون آمده بودند. آتش، نی‌های خشک استتار را فرا گرفته بود و به گلوله‌ها رسیده بود و تق تق انفجار گلوله‌ها هر لحظه بیشتر می‌شد. اصلاً به هیچ چیز، جز خاموش کردن آتش فکر نمی‌کردم.لباس‌ام را کندم و دیگ غذا را به آب انداختم و شیرجه زدم و مرتب دیگ را به جلو هل می‌دادم و به دپوی مهمات رسیدم، با یک دست لبه آکاسیف را گرفتم و با دست دیگر دیگ را با آب پر می‌کردم و روی آتش می‌ریختم، لحظه‌ای توقف نمی‌کردم و به اینکه ممکن است مهمات به یک باره منفجر بشود و مرا محو و نابود کند هم فکر نمی‌کردم. زیاد طول نکشیده بود که آتش خاموش شد و به بالای آکاسیف رفتم، هنوز ته مانده آتش روی جعبه‌های چوبی نارنجک تفنگی شعله ور بود و آن را هم خاموش کردم.در حالی که هنوز خمپاره باران ادامه داشت، اما آن قدر خوشحال بودم که به ترکش‌های خمپاره‌ها فکر نمی‌کردم، حتی صدای صلوات و تکبیر دوستان‌ام را نمی‌شنیدم.آسمان صاف و آفتاب سوزانی در آن جولان می‌داد و گاهی غبارآلود به نظر می‌رسید، اما من با دستانم سایبانی برای چشمان‌ام درست کردم و به بی‌نهایت می‌نگریستم. در میان نفس‌های پشت سر هم فقط خدا را صدا می‌زدم و شکرش می‌کردم.در هور العظیم اگر مهمات منهدم می‌شد، دشمن بلافاصله به خط می‌زد و چون ارسال مهمات زمان بر و سخت بود، دشمن از این فرصت استفاده می‌کرد و با یورش به مواضع ما، با کم‌ترین مقاومتی می‌توانست محور ما را اشغال کند، لذا خدا یاری کرد که آتش خاموش شود و دشمن به هدف‌اش نرسد و من که مسئولیتی را پذیرفته بودم، شرمنده نشدم./ روزنامه ایران 

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.